#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_376


-رهی نبض گردنش نمی زنه! رهی ... رهی ... رهــی مرده ... رهــی!!

هردوشون می لرزیدن ... گلسا بدتر از رهی ... رهی بدتر از گلسا ... و رهی فقط آرزو می کرد که این کابوس زودتر تموم شه ... باور نمی کرد ... باور نمی کرد این رهای رفته از دست رو ...

-رهـــا!

با شنیدن صدای ناله ی آبتین سر هردوشون بالا رفت...شایدم هرسه شون...آرمان هنوز گوشه ی اتاق وایستاده بود... آبتین با ناباوری به این صحنه نگاه می کرد ... به این کابوسی که توی بیداری اش می دید و ... و ...

سمت تخت رها رفت و بلند رو به آسمون فریــاد کشید:

-نــه خدا نـــه...!

خم شد و بدن رها رو توی بغلش گرفت...همیشه بغل کردن رها آرزوش بود...آرزوش بود وقتی رها رو بغل می کنه بدنش گرم باشه...ولی الان سرد بود...مثل یخ! روی موهای رها رو بوسید...گونه های سفیدش...

-رهای من...رها...

دیگه تلاشی برای پاک کردن اشک هاش نمی کرد...رهاش مرده بود...اینا چه ارزشی داشتن؟! بدن رها رو به قلبش که تند می تپید فشار داد...دستشو لای موهاش برد...لای گردنش که دیگه نبضش مرده بود...

-آقا دست نزنید ...

آبتین بلند ضجه زد:

-برو اون طـــرف ... بهت گفتم گمشــو!!

سرش خم شد ... و این تصویری بود از ناامید ترین مرد دنیا ... خسته ترین مرد ... روی موهاش رو بوسید ... آهسته ...

-رها ... رهــا ...

گلسا دوباره سرشو توی سینه رهی قایم کرد...رهی با صداش که می لرزید گفت:

-می کشمش...من اون آرمان عوضی رو با دستای خودم می کشم...

گلسا دست هاش رو مشت کرد ... با غم ناله کرد:

-تو رو خدا دیگه حرف از کشتن نزن! تو رو خدا رهی...

رهی دستی به شونه ی گلسا کشید و گفت:

-باشه باشه...عزیزم...

عزیزم شو خیلی آروم و بی صدا گفت...مثل رها که بی صدا مرده بود. توی لباس سفید عروسی اش.


romangram.com | @romangram_com