#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_374
گلسا با صدای بلند و متعجب گفت:
-بــله؟!؟
-مـن...آرما...
-آقا آرمان؟! این وقت شب ... چرا صدات این طوریـ ...
آرمان بلند و با گریه گفت:
-من رهـا رو کشـتم!
گلسا بلند با تعجب داد زد:
-هـان؟! چرت و پرت داری می گی ؟! آرمان خوبی؟ آخر شبی زده به سرت...
آرمان نعره کشید ...
-گلسا...بیا اینجا...من رهـا رو کشتم ... کشتم ...
ضجه می زد و صداش تحلیل می رفت ...
-ببین...دارم نگران...
-گــلسا بیا اینــجا! چرا نمی فهمــی؟!؟؟ پاشو بیا ...
آرمان نعره می زد و کل بدنش می لرزید...حالش اصلا خوب نبود...حرکاتش کاملا هیستریک بود...مادرش گفته بود...گفته بود این هفته اگه دارو نخوری عود می کنه...
عود کرد و چه جورم...عود کرد!
×××
گلسا دوتا دستاشو روی دهنش گذاشته بود و شونه هاش می لرزیدن...دستاش یخ زده بودن...باورش نمی شد...این جسم بی جون و مرده ای که روی تخت بود رها بـاشه...
رهی بدتر از اون...دو زانو پایین تخت رها نشسته بود...چشماش خیس بودن...
-رهـا! تکون بخور لعنتی! رهــا!
محکم رها رو تکون می داد...با عصبانیت و سردرگمی به آرمان که چسبیده بود به دیوار و رنگش رنگ گچ بود نگاه کرد... نگاهش روی دست های بزرگش که روشون خون خشک شده بود افتاد ... به رد اشک هایی که روی گونه هاش بود ... لعنت بهش ... لعنت به این مرد!
-تــو...تو چه...آرمــــان!
romangram.com | @romangram_com