#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_363

دختری که تنها ملکه ی واقعی قلبش بود تموم شد و رفت...

رهی صندلی رو برعکس کرد و روش نشست. پدرام چندلحظه نگاهش کرد و بعد با خنده گفت:

-اِه ... چه باحال نشستی ...

رهی چشمکی بهش زد و پرسید:

-گلسا کو؟

-گفت الان برمی گرده.

احتمالا پیش رها بود. رهی از پدرام و سما پرسید:

-کی شما رو آورده؟

-مامان سما.

رهی زیرلب آهانی گفت و سرش رو تکون داد. یهو چشمش به گلسا افتاد. وسط جمعیت رها رو توی بغلش گرفته بود و محکم تکون تکونش می داد ... انگار داشت با هیجان بهش تبریک می گفت ... رهی خنده اش گرفت. همه چیز این دختر دیدنی بود ...

و رقص اش!

خودش از قبل اعلام کرده بود که بلد نیست مثل بقیه دخترا با عشوه و ناز برقصه.

رقصیدنش جالب بود ... یه جور حرکات شاد بدون هیچ گونه الگوریتم خاصی ... بیشتر شبیه یه ورزش بود!

رهی باز خندید. هرلحظه بیشتر دل به این دختر متفاوت می بست ...

بلند شد و سمت شون رفت. رها چیزی گفت و ازشون فاصله گرفت. باید به بقیه مهمون ها می رسید. گلسا نفس عمیقی کشید ... گونه های فرورفته اش گل انداخته بودن. رهی به گونه هاش اشاره کرد و با لبخند گفت:

-لپ گلی شدی ...

گلسا نفس نفس زنان گفت:

-می دونم همیشه وقتی هیجان زده می شم، این طوری می شه. حتی گاهی وقتا سکسکه ام هم می گیره!

اینو گفت و خنده ی کوتاهی سر داد. رهی سرش رو یه ذره خم کرد و گفت:

-افتخار رقص با من رو می دید مادام؟

گلسا این بار بلندتر خندید ... خوشحال بود که گونه هاش سرخه و رهی نمی فهمه این سرخی از خجالته یا از هیجان جنب و جوشش ...

-رهی! تو که دیدی من چطوری می رقصم.

romangram.com | @romangram_com