#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_362
-باشه. نمی خوای بریم؟
-تو برو منم الان میام...
-باهم باید بریم.
-خب تو برو منم همین الان سریع میام باهم بریم...
آرمان رفت بیرون. رها توی آینه دستی به گونه اش کشید...فقط چند دقیقه دیگه...دیگه زنِ آرمان می شد. دیگه همه چی تموم می شد. بلند شد و در اتاق و باز کرد. با دیدن آبتین پشت در یه قدم عقب برگشت و تندی دستگیره ی درو چسبید...
-آبتین!
آبتین با دیدن رها چند لحظه غافلگیر موند...این رهای خودش بود؟! گفت:
-ببـ...ببخشید اومده بودم دنبال آرمان.
رها با دستپاچگی زیرلب گفت:
-آرمان رفت...منم الان میام.
درو بست و اومد بیرون. آبتین لبخندی زد و گفت:
-رها...چه قدر خوشگل شدی...
هردوشون همین و می گفتن...آبتین می گفت...آرمان هم می گفت...چه قدر از زبون آبتین برای رها قشنگ و شیرین ادا می شد و از زبون آرمان بی تفاوت...سرشو کج کرد و گفت:
-مرسی آبتین...
آبتین روشو کرد اون طرف. کاش می شد یه امشب رها مال خودش بود...اگه همین یه امشب مال خودش بود کل شب ها و روزهای زندگیش مال خودش می شد.
آبتین بالای راه پله ایستاد. آرمان پایین راه پله منتظر رها بود. رها که داشت می رفت پایین همه دست زدن...یه قطره اشک روی گونه ی آبتین افتاد که سریع پاکش کرد و شروع کرد به دست زدن...
محکم دوتا دستاشو بهم می کوبید...
دیگه رها از دستش رفت...
محکم تر ... محکم تر بکوب این دست ها رو برای عروسی برادرت ...
تموم شد...
کف دست هاش درد گرفت ...
romangram.com | @romangram_com