#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_355

-یه حس بدی دارم رهی.

-تنها کسی که نباید احساسات بد به دلش راه بده، توئی گلسا.

لبخندی بهش زد و گفت:

-دوست ندارم ناراحت باشی. شکلاتی یا کرم؟

گلسا خنده ای کرد و قاطعانه گفت:

-شکلاتی.

رهی ساکت و صامت روی مبل نشسته بود. فقط چهره ی تک به تک اعضای حاضر توی مراسم خواستگاری رو نگاه می کرد. رها روی یک صندلی پایه بلند که از همسایه اش برای امشب قرض گرفته بود نشسته بود و مشغول خراشیدن انگشت هاش بود ... همیشه وقتی استرس داشت همین طور بود.

فرخنده کنارش نشسته بود. با یه لبخند مصنوعی که به چشم رهی تا حدودی موذی میامد. اون هم تمام مدت به آرمان نگاه می کرد و معذبش می کرد.

و فرهاد. انگار توی نگاهش یک حالتی از تحسین و رضایت دیده می شد. چه عجب که این مرد بالاخره از یک چیزی راضی بود!

پدر آرمان هم کنارشون نشسته بود. مرد متشخصی بود. رهی فقط دو بار دیده بودش اون هم سال ها قبل، وقتی برای افتتاح شرکت اومده بودن.

فرزانه. زن موقری به نظر می رسید. سنش تا حدودی بالا بود. آبتین همیشه می گفت که دیر به فکر بچه دار شدن افتادن. آرمان بین سهیل و فرزانه نشسته بود و با دکمه ی سرآستینش ور می رفت ... اون هم نگران بود؟ ظاهرا که این طور بود.

آبتین کنار خودش، جایی دور از دید نشسته بود.

-آبتین؟

جوابی نیامد. سرش رو چرخوند و نگاهش کرد. به جای نامعلومی زل زده بود و انگار نگاهش خالی بود ... خالی از هر احساسی ... بازوش رو تکون داد و گفت:

-آبتین خوبی؟

آبتین برگشت و نگاهش کرد:

-هان ... حواسم یه جای دیگه بود ... معذرت می خوام.

-این طور که از شواهد پیداست، مادر و پدرت از رها خوششون اومده.

-هوم ...

کوتاه جواب می داد. آبتین هم حوصله ی حرف زدن نداشت.

رهی گره ی کروات زیر گلوش رو شل تر کرد ... گرمش شده بود ...

از این مراسم های کلیشه ای و مزخرف، بدش میامد. از خواستگاری های طولانی، دیالوگ های از قبل برنامه ریزی شده، خنده های مصنوعی مادربزرگش و این اضطراب ها ...

romangram.com | @romangram_com