#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_354


همیشه رهی رو با پیرهن مردونه و شلوار جین، هر از چند گاهی هم با شلوار پارچه ای دیده بود ولی با کت و شلوار ... نه!

یه قدم به عقب برداشت و کروات ها رو نگاه کرد ... انگشتش رو جلوی ویترین حرکت داد و چشم هاش رو ریز کرد ...

-کروات ... کروات ...

یه شکلاتی رنگ بیرون کشید و جلوی رهی نگه داشت.

رهی با لذت به گلسایی که متفکرانه کروات ها رو جلوی بدنش جا به جا می کرد، نگاه می کرد ... با خودش فکر کرد این به یادموندنی ترین خریدش می شه ...

گلسا یه کروات دیگه برداشت و گفت:

-البته فکر کنم اینو توی نامزدی بپوشی بهتر باشه رهی.

لحظه ای با خودش فکر کرد، در اون صورت بقیه دخترهای حاضر توی مهمونی هم با همین لباس می دیدنش ... و مسلما نامزدی یک مهمونی بسیار شلوغ تر از خواستگاری بود و ... تندی اخم کرد و گفت:

-نـه نه نه ... همین امشب بپوش.

رهی خندید و گفت:

-بالاخره چی کار کنم؟

گلسا روی صندلی نشست. کروات کرم رنگ رو دستش داد و گفت:

-رهی ... ؟

رهی درحالی که با حواس پرتی کروات ها رو جلوی آینه، رو به روی خودش می گرفت، زیرلب گفت:

-جانم؟

گلسا نفسش رو حبس کرد ... تا حالا کسی این قدر قشنگ جوابش رو نداده بود ...

-می گم که ... من نگران رهام.

رهی برگشت. روی پاش، جلوی گلسا نشست.

-دروغ چرا ... منم نگرانشم.

-تو برادرشی! نگرانی ات عادیه.

شروع کردن به شکستن بند انگشت هاش ... زیرلب گفت:


romangram.com | @romangram_com