#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_324
وقتی سفارشش و داد آرنجشو به میز تکیه داد و گفت:
-خب رها...تو منو می شناسی؟
رها با تعجب گفت:
-چی؟ معلومه که می شناسمت...
-نه. منظورم به طور دقیقه.
-من می دونم که برادر آبتینی...سی و دو سالته. هم رشته ی آبتین بودی. دو سال و خرده ای می شه که توی آمریکا زندگی می کردی. هیچ وقت هم به قول تو به طور دقیق از قضیه ی پگاه سردرنیاوردم. همین.
آرمان لبخند ژکوندش رو تحویل رها داد و گفت:
-همینم خیلی زیاده. خیلیا اینو نمی دونن.
حق با گلسا بود. این مرد یا واقعا خیلی مرموز بود، یا مرموز بازی درمیاورد ... !
-خیله خب. ولی من دوست دارم بیشتر راجع بهم بدونی. می شه؟
رها سرشو تکون داد. از خداش بود! خصوصا قضیه ی پگاه...آرمان شروع کرد:
-من و آبتین روابط مون خیلی خوب بود. واقعا دوتا برادر بودیم که همه جا پشت هم دیگه می ایستادیم. ولی همه چی از دوسال پیش شروع شد...وقتی که پگاه بعد از مدت ها پیداش شد...پگاه دوست قدیمی مون بود. شایدم عشق قدیمی آبتین و عشق جدید من!
کل قضیه رو تمام و کمال و مفصل تعریف کرد...شاید بعضی جاها خودشو هم مظلوم تر نشون داد و رنگ و لعاب بیشتری به داستانش داد. رها تمام مدت ساکت با قیافه ای به نسبت متعجب نشسته بود و گوش می داد.
بالاخره حرفاش تموم شد. آرمان گفت:
-همین...دلیل اصلی رفتن من به آمریکا هم فقط مداوا بود. من اختلالات روانی داشتم. گفتم که. همش هم به خاطر پگاه نبود. من از اولش یه آدم زودرنج بودم ...
رها نفسی کشید و زیرلب گفت:
-پس اینه...ولی مگه شما هنوز پگاه و دوست دارین که باهم دعوا دارین؟
-نه اصلا. آبتین و نمی دونم ولی من نه.
خودش می دونست که داره دروغ می گه. آرمان هنوز پگاه رو به طور کامل توی قلبش نکشته بود. هنوز کورسویی از عشق بهش داشت. مثل همیشه. گفت:
-ولی روابط مون شکرآب شده دیگه. دیگه هم درست نمی شه. نمی شه که بشه.
رها متفکرانه سرشو تکون داد. گفت:
romangram.com | @romangram_com