#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_323
-نه نه...خودش اونجا کار نمی کنه. کسری عرضه ی کار هنری نداره که. خواهرش قراره همکار من بشه! کیاناز! دانشجوئه. نیمه وقت میاد. وای رهی...باورم نمی شه که شر ترانه کم شده! باید قیافشو می دیدی...باید می دیدی! کارد می زدی خونش درنمیومد! رفتم کلی هم از کسری تشکر کردم...
مکثی کرد و آروم گفت:
-البته یه نیمچه خبر بد هم هست...
-اون دیگه چیه؟
-توی مسابقه عکاسیه برنده نشدم. خب...اصلا مهم نیست. مگه نه؟
رهی لبخندی بهش زد و گفت:
-اصلا. اینا که ملاک نیست. به نظر من قشنگ ترین عکس ها رو تو می گیری.
گلسا خندید و گفت:
-راست می گی...؟ خب...حالا تو خبرتو بگو.
رهی فکری کرد و گفت:
-خبر من گفتنی نیست.
-بله؟! اگه گفتنی نیست پس چیه؟
رهی با بلند شد و با لحن مرموزی گفت:
-باید باهام یه جایی بیای...
خونه رو پسندیده بود. ولی از همه مهم تر رضایت گلسا بود. چک گلسا دست خودش بود. گلسا چندروز پیش با کلافگی چک رو دستش داده بود و گفته بود که هنوز نقدش نکرده. و با معذرت خواهی کار خرید خونه اش رو سپرده بود دست رهی. می گفت خسته شده از اینکه هر بنگاهی می ره با چشم های چراغونی نگاهش می کنن.
و رهی از این خوشحال بود که گلسا بهش اعتماد می کنه.
خیلی خوشحال بود.
رها منوی رستوران رو جلوی خودش گرفته بود. ولی اصلا به لیست غذاها نگاه نمی کرد. به آبتین فکر می کرد. به اینکه چه قدر نسبت بهش بی تفاوته...چه قدر بی خبر از احساساتشه...
در عین حال یه چشمش هم به آرمان بود. داشت با انگشت هاش بازی می کرد ... انگار مضطرب بود. رها یه دسته از موهاش و زد پشت گوشش و گفت:
-خب آرمان...نگفتی این ناهاره مناسبتش چیه؟
آرمان لبخند دلکشی زد و گفت:
-بی مناسبت نیست. مناسبتش هم بد نیست. تو مطمئن باش.
romangram.com | @romangram_com