#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_321
-امروز آرمان ناهار دعوتم کرده.
گلسا سرش رو بالا گرفت. ابروهاش بالا رفته بودن ... تکرار کرد:
-آرمان؟
-آره ...
-همون جذاب مرموز خفن؟
رها از حرف گلسا خنده اش گرفت.
-اوهـه...می ری حالا؟
-باید برم.
بی اختیار یاد آبتین افتاد. آبتینی که اون روز با پگاه تلفنی حرف می زد...توی دلش گفت:
-رها آبتین اصلا به تو فکر هم نمی کنه. فوقش اگه هم دوستت داشت اصلا به پگاه توجهی هم نمی کرد. تلفنش رو هم جواب نمی داد. حالا هرچی که می خواست باشه.
گلسا هم توی فکر بود. سرشو گرفت پایین و دستاشو پشت گردنش قفل کرد. آره. این روزا خیلی خوب می فهمید که عاشق رهی شده. عاشق چه کسی هم شده بود. رهی صددرصد بهش فکر هم نمی کرد. شاید فکر هم می کرد ... ولی نه به عنوان یک "عاشق". قفل دستاشو باز کرد و زیرلب گفت:
-خدایا سر درنمیارم...
هردو دختر توی افکارشون غوطه ور بودن.
گلسا بلند شد و گفت:
-من برم دیگه رها. خوشحال شدم دیدمت. خدافظ.
و دستشو دور شونه اش انداخت و آروم گونه شو بوسید. قبل از اینکه بره بیرون دم در اتاق گفت:
-رهی هست؟
-آره.
گلسا بی صدا رفت بیرون و سمت اتاق رهی ته راهرو رفت. با انگشتاش روی در ضرب گرفت...این طرز در زدنش بود. رفت تو و با پشت پا درو بست. بلند گفت:
-سلــام!
رهی خندید و گفت:
-به به...مزاحم خانوم. از در زدنت دیگه کاملا مشخصه که چه وروره جادویی اومده.
romangram.com | @romangram_com