#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_320
-بله بله ... مطمئنم خوشتون میاد.
سوار ماشین رهی شدن. فرهمند آدرسو بهش داد. وقتی وارد خیابون شدن رهی دید فرهمند کم هم دروغ نمی گفت...کوچه ی خیلی باحالی بود...
دو طرفش پر درخت بود و انگار یه سقف از برگ های زرد و نارنجی و قهوه ای بالای خیابون بود. فرهمند گفت:
-جای باصفاییه. البته الان که اوایل پاییزه. بهار باید ببینین...! همه جا سبز و قشنگ...عالیه. عالی. بفرمائید. همین جاست! کلیدشم دست خودمه...
رهی به خونه نگاه کرد. یه در بزرگ داشت.
فرهمند:پارکنیگ نداره متاسفانه. ولی یه حیاط بزرگ داره. ببینین...گفتم که همسایه ها هم مسن تشریف دارن...ماشینی هم ندارن...
درو باز کرد و رفتن تو. واقعا هم حیاطش بزرگ بود. رهی به باغچه ی خالی ای که گوشه ی حیاط بود نگاه کرد. گلسا عاشق گل کاری بود...یعنی راضی می شد که با رهی بیاد؟ قبول می کرد که توی یه ساختمون بمونن؟ رهی از ته دلش می خواست که گلسا قبول کنه...
تحمل دوری شو نداشت. دنبال فرهمند رفت توی خونه.
-این واحد اول.
جای جمع و جوری بود. رو به روش واحد دومی بود. فرهمند در اون رو هم باز کرد. دوتا اتاق کوچیک داشت. هال و آشپزخونه اش هم متوسط بود.
-ایوون داره...آقای فرهمند؟
-توی این اتاقه.
رهی توی ایوون رفت. سرشو چرخوند که دید ایوون واحد کناری هم درست کنار ایوون خودشه. این عالی بود...شاید گلسا بعضی وقتا میومد توی ایوون و...رهی می تونست باهاش حرف بزنه. فاصله ی دوتا ایوون خیلی زیاد نبود.
-آقای رهنما...؟ چی شد؟ می پسندین؟
-من باید با یه نفر دیگه هم حرف بزنم...بعد بیاد ببینه...بعد...
-بسیار خب هرچی شما بگی. من منتظر جوابتون می مونم.
×××
رها با تردید به گلسا نگاه کرد. روی مبل جلوی میز لم داده بود و یک پاش رو روی پای دیگه اش انداخته بود و تکون می داد ... عکس های توی دوربینش رو بالا و پایین می کرد.
رها آروم صداش زد:
-گلسا؟
-هوم؟
romangram.com | @romangram_com