#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_32
-اه دهنتو ببند.
زد زیر خنده. اون یکی دوربینو برداشت و گفت:
-باشه ولی از اون عکس نمی گیرم. از فنجون قهوه اش عکس می گیرم.
-وا. مسخره. برای چی؟
-چیز خاصی نیستش که ...بعدشم خیلی خودشو گرفته. نگاش کن.
رهی یکی از ابروهاشو بالا انداخت. در هرصورت قهوه اش تموم شده بود. دختر کودن. بلند شد و رفت تا حساب کنه.
×××
آبتین منتظر نشسته بود تا تلفن رهی تموم بشه. ظاهرا داشت با رها حرف می زد. گفت:
-راستی رها دیروز چه جوری برگشتی خونه؟
آبتین زیرچشمی بهش نگاه کرد. اگه رها می گفت...
-با مترو؟ می خواستم بیام دنبالت ولی جون تو نشد...
آبتین لبخند کوچیکی زد. بلند شد و لب زد:
-رهی من می رم. بعدا میام! الان کار دارم.
رهی سرشو تکون داد و آبتین رفت بیرون. تلفن اش تموم شد. چه قدر خوب می شد اگه رها می تونست سر و سامون بگیره. اگه شوهر می کرد...؟ رهی زیرلب گفت:
-خاک بر سر بی غیرتت.
بلند شد و کتشو برداشت. سری به اتاق آبتین زد ولی نبود. شاید رفته بود. نشست توی ماشینش و راه افتاد. ضبط شو روشن کرد. بارون گرفته بود. از این بارون های بهاری. اتوبان شبیه جاده شمال شده بود. ولی...
همین جاده شمال کار دست رهی داد...دست رهی که نه. دست ماشین پشتی! رهی فقط توی یه لحظه دید که رنوی عقبی از جاده منحرف شد و...دَرق!
دردی رو توی پیشونی اش حس کرد. تندی دستشو به سرش گرفت...آی...رها کجایی که بگی کمربندت و چرا نبستی؟! صدای داد مردی از پشت شیشه اومد:
-آقا؟ آقا خوبـــی؟
و کوبوند به شیشه. صدای همهمه اومد و یکی درو باز کرد.
-سرش خورده به شیشه! داره خون میاد!
romangram.com | @romangram_com