#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_31

×××

رهی جلوی کافی شاپ نگه داشت. توی دلش گفت:

-مرگ بگیری رهی. هی شعار می دی که من هیچی برای مستقل شدن ندارم بعد می خوای بری کافی شاپ؟

ولی شکمش در جواب گفت:

-من خیلی وقته قهوه نخوردم.

خب. شکم پیروز شد! رهی از ماشین بیرون اومد و رفت تو. خیلی خلوت بود. دوتا میز پر بود. میز بین شون خالی بود. رهی همون جا نشست. هندزفری هاشو کرد توی گوشش.

داشت گوش می داد و همون طوری هم یه ذره کم کمَک از قهوه اش می خورد. انگشتشو روی پاز زد. صدای یکی از میز بغلی اومد:

-خیلی زشته که هرکی رو می بینی درباره اش نظر می دی!

-اِ تو هم شدی عین معلم دینی ...

دوتا دختر اون طرف نشسته بودن. رهی خیلی بهشون دقت نکرد ولی یکی شون بلوند بود و اون یکی چشم ابرو مشکی. بلونده گفت:

-پول رو تو باید بدی ها!

-اِ برو بمیر! تو گفتی بیاییم اینجا! بعد تازه منم با اون پیرزن مریضی که فعلا افتاده روی دستم پول ندارم کپک نون بخرم چه برسه ...

-باشه بابا.

مکثی کرد. حرفاشون جالب نبود. رهی اومد دوباره پلی کنه که دوباره بلونده گفت:

-گلی می گم از این پسر بغلیه یه عکس هنری بگیر.

-چرت نگو. حوصله ندارم.

-اِ بگیر دیگه قیافشو ببین.

-آهسته تر حرف بزن روان پریش! می شنوه!

-جفنگ آخه اون هندزفری ها رو نمی بینی تو؟!

-الان وقت عکس گرفتن نیست آخه.

رهی رو می گفتن؟! رهی؟ بحث تازه داشت جالب می شد. رهی هنوز حواسش بهشون بود. بلونده یه دوربین بزرگ که معلوم بود مال حرفه ای هاست رو از روی میز برداشت و سمت مو مشکیه هل داد و گفت:

-بگیر. جون دیلاق!

romangram.com | @romangram_com