#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_315

-خب ببینم تو چته؟! شکل جن آب پز میای تو و کتاب فروشی منو هم سرخود می بندی و...

اخم ظریفی کرد و با لبخندی مردد پرسید:

-چرا این قدر آشفته ای؟

گلسا به صندلی اش تکیه زد و با شونه های افتاده گفت:

-لعیا خانوم...یه سوال دارم...شاید جوابش پیش شما باشه...می شه کمکم کنین؟ آخه درحال حاضر باتجربه ترین فرد زندگیم شمایی...

-بگو عزیزم.

و دست گلسا رو از اون طرف میز گرفت. دستش گرم بود. برعکس همیشه. گلسا گفت:

-لعیا خانوم عشق چیه؟ چه جوری عاشق می شن؟

لعیا ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-خب والا...من همیشه برای خودم یه تفسیری از عشق داشتم که...

گلسا با عجله میون حرفش پرید:

-می شه بهم بگین؟

-عشق یعنی رها باشی ... آزاد باشی ... بی پروا باشی و وقتی باهاشی از چیزی نترسی ...

همزمان کلی احساس توی دل گلسا رخنه کرد ... شادی... ناراحتی ..ترس ... احساسات مبهم. با احتیاط گفت:

-من...به جرئت می تونم بگم این روزا حالم خوبه ... آزادم و امنیت دارم ... به نظرتون من عاشقش شدم؟

لعیا خندید و گفت:

-شاید. خیلی احتمالش قویه. خودت باید بهتر از هر کس دیگه ای بدونی.

گلسا با آشفتگی از کتاب فروشی رفت بیرون. معمولا وقتی عصبی بود نه سلام می کرد نه خداحافظی. لعیا خندید و تابلوی پشت درو برگردوند. تابلوی «تعطیل است» به مردمی که از پیاده روی خلوت عبور می کردن، دهن کجی می کرد. لبخند تلخی زد و زیرلب گفت:

-یعنی بچه های منم الان حالشون خوبه...؟ الان عاشقن...؟

لعیا یه آدم بازنده بود. آدمی که خونواده شو تنها گذاشته بود. با میل و رغبت این کارو نکرده بود. مجبور بود. زیرلب تکرار کرد:

-مجبور بودم...

آرمان چشماشو تنگ کرد و به ساختمون بزرگ محک نگاه کرد. یاد حرفای دیروز رها افتاد. البته به طور مستقیم با اون حرف نزده بود ... ولی از حرفای آبتین فهمیده بود که رها و اون دوستش که یه نمه عجیب و غریب بود (!) خیلی به بچه های سرطانی علاقه دارن ...

romangram.com | @romangram_com