#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_314
-من آزادم ...
-بیشتر از هروقت دیگه ای آزادم و خودمم ...
-من عاشقم.
رهی عاشق بود. غافلگیر از این اعترافی که پیش خودش کرده بود دستی لا به لای موهاش کشید...اون رهی یه دنده و تیکه بنداز کجا رفته بود؟ چرا با گلسا این قدر مهربون بود؟
دوباره اون جمله راهشو به بیرون از دهن رهی پیدا کرد:
-من عاشقم.
×××
گلسا در کتاب فروشی رو باز کرد و بلند گفت:
-لعیــا...لعیــا خانوم؟؟؟
با دیدن دوتا مشتری که جلوی میز بودن و با تعجب نگاهش می کردن یه قدم به عقب برداشت و با احتیاط زیرلب گفت:
-ببخشید...
فکر نمی کرد کتاب فروشی این وقت شب هم مشتری داشته باشه. لعیا از پشت پیشخون نگاه معناداری به گلسا کرد گفت:
-علیک سلام. خوش اومدین قربان...مرسی از خریدتون...خدانگهدار.
مخاطب جملات آخرش مشتری ها بودن.
مشتری ها رو که روونه کرد گلسا سریع تابلوی پشت درو برعکس کرد. «بسته است».
یه صندلی عقب کشید و با تعجب گفت:
-هوم...کسری نیست؟ چه قدر عجیب. اون معمولا وقت هایی که کار نداره اینجا تلپه!
-اِ گلسا باز از اون حرفا زدی ها...خب پسر بیچاره حوصله اش سرمی ره.
-حالا جدی جدی چرا نیست؟
-گفت کار داره. کلا چند روزه نیست. می گه می خواد یه جایی رو بخره...چه می دونم...درست که نمی گه.
-هان...
romangram.com | @romangram_com