#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_310


-والا منم نمی دونم. سوال خودمم هست.

رهی دستشو دراز کرد و گفت:

-گلسا دستتو بده به من.

گلسا نگاهی بهش کرد و دستشو توی دست رهی گذاشت. احساس خوبی داشت...احساس می کرد تک تک سلول های بدنش یه آرامشی پیدا کردن...

-گلسا بهم قول بده هیچ وقت لبخند زدن و یادت نره. خب؟ من نمی خوام تو ناراحت باشی. من دوست دارم تو رو خوشحال ببینم...خب؟ بگو باشه.

گلسا خندید و گفت:

-این طوری؟

-دقیقا همین طوری.

-باشه.

و دست رهی و ول کرد. به صندلی اش تکیه داد. به رهی که دیگه بالاخره تصمیم گرفته بود غذاشو بخوره نگاه کرد. بعد از مدت ها احساس می کرد یه تکیه گاه داره. بعد از پدرش. یه تکیه گاه مقاوم. چه خوب شد که لیلی توی وصیت نامه اش به رهی گفته بود که همیشه مراقب گلسا باشه.

این طوری همیشه یکی بود که هواشو داشته باشه.

×××

کسری جلوی پنجره ی بزرگ قدی خونه نشسته بود. فکرش خیلی درگیر بود. دیشب حال گلسا بد بود. عصبانی بود. ناراحت بود. گلسا مثل خواهرش بود. درست عین خواهر...خودشم از این خواهر برادر بودن های الکی بدش میومد و می گفت بقیه الکی می گن. ولی واقعا گلسا براش یه دوست بود. یکی مثل کیاناز. خواهرش. نمی تونست غمشو ببینه. می دونست چه قدر از شریک اش بدش میاد.

می دونست چه قدر گالری شو دوست داره. می دونست چه قدر ناراحته.

گلسا رو از مدت ها قبل می شناخت. وقتی که توی نمایشگاه یکی از عکاس های معروف دیده بودش و چندتا از کارهای گلسا رو هم برای روزنامه پسندیده بود ... از همون موقع فهمیده بود چیزی توی این دختر هست، که توی بقیه دخترها نیست و می تونه براش دوست خوبی باشه.

یه چیزایی توی سرش بود که دوست داشت عملی اش کنه...برگشت و به کیاناز نگاه کرد. خواهرش. چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود؟!

کیاناز دانشجوی گرافیک بود. ترم های اولش بود. خیلی جوون بود. روی میز،روی یه مقوای بزرگ خم شده بود و داشت با گواش یه چیزی می کشید...سرانگشتاش همه رنگی شده بودن...

-کیاناز؟

کیاناز تکونی خورد و گفت:

-ووی...کسری هزاربار گفتم منو این طوری از توی دنیای هنر نکشید بیرون!

-اوهـه...خیله خب بابا.


romangram.com | @romangram_com