#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_304


گویا بدبختی ها دوباره پشت در خونه ی گلسا موندگار شده بودن.

گلسا سرشو روی میز لعیا گذاشته بود. با صدایی که به زور از اون زیر درمیومد و خفه به نظر می رسید، گفت:

-آره تازه بعدشم می گه ببخشید اگه ناراحت شدی! من با اون گالری خاطره دارم!پنجاه برابر بیشتر از اون مو بلوند جفنگ مشنگ کار کردم!

کسری و لعیا خانوم بهم نگاه کردن. کسری برای دلداری گفت:

-آره آره...اون اسکل فرنگی خیلی نفهمه.

لعیا که از اصطلاح کسری خنده اش گرفته بود آروم پشت کمر گلسا رو نوازش کرد و گفت:

-حالا عیب نداره...کار پیدا می شه عزیزم...

گلسا سرشو بلند کرد و گفت:

-بابا کار به درک اسفل اسافلین! مشکل من...مشکل من...

یهو بغض گلوشو گرفت. کسری با نگرانی نگاهش کرد و گفت:

-گلسا...؟ زشتوک می خوای گریه کنـــی؟!؟؟

یه قطره اشک روی گونه اش چکید که سریع پاکش کرد. دستاشو توی هوا تکون داد و گفت:

-من عاشق اون گالری ام! تک تک دیوارهاشو دوست دارم! باهاشون خاطره دارم. بعد اون به همین آسونی می گه...

حرفشو ادامه نداد. گلسا دستی به جیبش کشید و دور و برشو نگاه کرد. با شک گفت:

-گوشی من کو...؟ وا بسم الله...روی میز نذاشتمش؟

کسری سرشو تکون داد و گفت:

-چرا روی میز گذاشتیش. درواقع...با یه پرتاب انقلابی شوتش کردی! بعدشم تندی رفتی لعیا خانوم رو بغل کردی زشتوک. این موبایلت هم همش زنگ می زد. منم دیدم حالت بده ریجکتش کردم. حالا یارو کشت خودشو...سی بار زنگ زد...

گلسا تندی گوشی شو از دست کسری گرفت و گفت:

-کی زنگ می زد؟!

-بیا خودت ببین...من که فضولی نمی کنم. اسمشو نخوندم.

گلسا با حرص به گوشی اش نگاه کرد...تازه آقا فضولی نمی کرد و این بود! با عصبانیت گفت:


romangram.com | @romangram_com