#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_303

-باهات کار دارم گلسا.

-خب...بگو.

-حرفم جدیه.

گلسا نیم نگاهی بهش کرد و گفت:

-خب گوش می دم.

ترانه باز موهاشو کرد توی شالش. گلسا تک تک اجزای صورتش و نگاه کرد. با شناختی که توی این چندسال از ترانه پیدا کرده بود می تونست حدس بزنه که چیز خوبی نمی خواست بگه.

ترانه با چهره ی سردش به گلسا نگاه کرد و گفت:

-قراره گالری رو بفروشم.

شونه های گلسا شل شدن. چشماش اندازه ی دوتا کاسه شدن و دهنش باز موند...چندبار پلک زد و با ناباوریِ تمام گفت:

-ترانه تو می خوای چی کار کنی؟!

-گالری رو بفروشم. آگهی شو هم فرستادم.

-برای چی؟ این گالری...این گالری...

ترانه که از چهره ی حیرت زده ی گلسا لذت می برد، با خونسردی گفت:

-برای منه گلسا. می دونی که سندش برای منه. و هرکاری بخوام می تونم بکنم.

-این گالری دنیای منه ... ترانه فقط گالری نیست این ... واسه ی چی..

-چون که به پولش نیاز دارم.

لبخند خیلی ریلکسی زد و گفت:

-ببخشید اگه ناراحت شدی! ولی مجبور بودم!

درحالی که سمت میزش برمی گشت گفت:

-راستی اضافه کنم...

مکثی کرد و گفت:

-هنوز مشتری پیدا نشده. همین امروز آگهی چاپ شد.

romangram.com | @romangram_com