#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_301

-می گه که نمی خواد زیر دین آبتین باشه. نمی دونم چرا این دوتا عواطف برادری ندارن...احتمالا یه چیزی هست...

-خب حالا بی خیال اون...من می گم آرمان پول از کجاش درآورده؟!

-از توی جیبش.

-اه خره جدی بودم.

-خب اون از خارج برگشته دیگه. بالاخره دلار داره و کسی که دلار داشته باشه باید با دمش گردو بشکنه. اونم الان شروع کرده به شکستن گردوها!

گلسا خندید و گفت:

-هان...

-تو می خوای چی کار کنی؟

-هیچی دیگه باید از امروز شروع کنم بگردم دنبال خونه.

-گلسا بیا پیش من. بیا خونه ی من بمون!

چشم هاش رو تنگ کرد و گفت:

-بیا ... فقط یه مدت!

گلسا باز خندید و گفت:

-چرا چرت می گی من فوق فوقش تا کی می تونم خونه ی تو بمونم؟ ول کن بابا...

-مسخره ی بی پایه.

گلسا چنددقیقه بعد بلند شد و با رها خداحافظی کرد و رفت. یه روزنامه از دکه ی سر خیابون خرید و بخش نیازمندی هاشو باز کرد...زیرلب گفت:

-چه کار کنم...چه خاکی بر سرم کنم...آی خدا...وای خدا!

با ریتم می خوند. لبخندی زد. کلا ناراحتی توی خون گلسا نبود. شایدم بعد از مرگ مامان و باباش همه ی اندوخته ی غم و غصه اش تموم شده بود. شایدم کلا عادت کرده بود. به لباس های سیاه، به این لَختی و بی حسی بعد از مرگ یک نفر، بوی حلوا و گلاب و لباس هایی که روشون خاک بهشت زهرا می نشست و ... این کنار آمدن های سخت بعد از مرگ.

با صدای بوق ماشین کنارش از جا پرید. رهی بود...زد زیر خنده و گفت:

-ترسیدی ها...

-پس چی؟! اینجاست که می گن...کره الاغ کدخدا یورتمه می رفت توی کوچه ها...البته با لباس شویی اش!

-ماشین به این نازنینی...

romangram.com | @romangram_com