#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_300


-وای گلسا...تو مشکی می پوشی؟ بعد من نمی پوشم. عمه ی بابای منم مرده مثلا.

گلسا خندید و گفت:

-بی خیال...ظاهرا من بیشتر باهاش دوست بودم. بعدشم منم بعد چهل روز مطمئن باش جیغ تر رنگ ها رو می پوشم...من اهل سیاه پوشیدن نیستم...مثلا می تونم یه مانتوی فسفری شبرنگ بپوشم که توی شب مثل رفتگرها برفک بزنم برای مردم...!

رها خندید و بعد از مکث کوتاهی گفت:

-وای خیلی اراجیف جالبی برای من سرهم کردین ... حالا نمی دونم راست گفتین یا دروغ. جدی جدی تو همسایه ی لیلی بودی؟

گلسا با بیتفاوتی گفت:

-هوم...آره...

-ای رهی آب زیر کاه. تازه دیروز بهم گفت اون همه پری و حوری اش بودین دوتاتون! حالا که مرده باید به من بگین؟

گلسا خندید. رها گفت:

-راستی چه خبر از بچه ها؟

لبخند گلسا خشک شد. سرشو پایین گرفت و گفت:

-پدرام...حالش خیلی خوب نیست. یعنی...می گن یه بار از خودش دستگاه ها رو کشیده بوده. کلا...روی مود نیست.

رها با نگرانی زیرلب گفت:

-وای...چه وحشتناک...

-نیاز به یه مددکار داره تا بتونن خرج عملشو جور کنن. مددکار نداره.

رها نچی کرد. چه زمونه ای بود. گلسا گفت:

-ببینم...رهی می خواد بره خونه ی آبتین؟

-اهوم.

-پس آرمان کجا می ره؟ خونه ی آبتین که کاروانسرا نیست.

-نه...آرمان خودش خونه خریده. یعنی اجاره کرده...

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com