#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_296


-آره. بعد من رفتم به نیلی جون(پرستار)گفتم که نمی شه من زودتر بمیرم...؟

رهی بلند و معترضانه گفت:

-اِ واسه چی آقا پدرام؟!

پدرام این بار به رهی نگاه کرد و مظلوم گفت:

-آخه بابام پول نداره! زودتر بمیرم می تونه پول ها رو برای مامانم بده...نـه؟ آره دیگه.

گلسا بلند شد و به رهی گفت:

-من می رم بیرون.

دیگه نمی تونست تاب بیاره. واسه ی چی بچه به این سن باید این همه سختی می کشید؟! روی یه صندلی نشست. رهی رفت براش یه لیوان آب آورد و کنارش نشست. گلسا گفت:

-مگه محک پول جراحی شو نمی ده؟

-محک فقط سه میلیون می ده. بقیه شو باید یه مددکار بده. فکر کنم پدرام مددکار نداشته باشه.

-ما نمی تونیم مددکارش بشیم؟

رهی لبخند معذبی زد. آهی کشید و گفت:

-گلسا؟ حالت خوبه؟ می دونی که نمی تونیم ... تو که نمی تونی...منم که...من خودم الان باید ببینم یه جایی می تونم واسه ی خودم دست و پا کنم یا نه. واسه ی زندگی. درضمن...چشمم آب نمی خوره که لیلی هم چیز زیادی برامون نذاشته گلسا.

-یه حسی هم به تو اینو می گه؟

گلسا سعی کرد به رهی لبخند بزنه و این بار موفق شد. رهی هم بی اختیار خندید. خوشحال بود که صورت خندون گلسا رو می دید. گلسا گفت:

-خوبه که اینجایی رهی.

رهی دستش به پشت موهاش کشید و زیرلب گفت:

-این جور بودن ها وظیفه ست. تشکر نمی خواد.

بلند شد و گفت:

-بریم. رادمنش گفت توی خونه می بینتمون.

×××


romangram.com | @romangram_com