#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_295

همچین با تمنا و لحن قشنگی گفت که رهی یه لحظه خواست جوابشو با «جان» بده ولی گفت:

-بله؟

-می شه قبل از اینکه بریم پیش رادمنش...یه سر بریم محک؟

-چطور؟

-به خاطر پدرام...

-پدرام مگه چش شده؟

با نگرانی نگاهش کرد. فقط کافی بود گلسا یه خبر بد بده! دیگه نور علی نور می شد!

رهی جلوی پدرام زانو زد و به کله ی نرمش دست کشید...پدرام با چشمای آبی اش نگاهش کرد. رهی لبخندی بهش زد و گفت:

-سلام خوشتیپ...

پدرام مودبانه گفت:

-سلام.

با احتیاط به گلسا نگاه کرد. گلسا جلو رفت و آروم گونه شو بوسید. گفت:

-عزیزدلم...دلم برات تنگ شده بود! چرا رفته بودی؟

پدرام هردوشون رو نگاه کرد و تندی گفت:

-بازم می رم!

رهی که از قضیه اش باخبر شده بود ابروهاشو انداخت بالا و گفت:

-یعنی چی؟ واسه ی چی؟ گلسا میاد اینجا تو رو ببینه...بعد می خوای بذاری بری؟

-نه...خب...من فقط می خوام برم پیش مامان. ولی بابا می گه نه. تازه جدیدا مثل دودکش شده. همسایه مون می گفت سیگار می کشه. من درست نفهمیدم سیگار چیه. فکر کنم به اون لوله سفیدها که تهش نارنجیه می گن ... توی کارتون ها دیدم.

گلسا و رهی بهم نگاه کرد. رهی فهمید که گلسا بغض کرده. می تونست از قیافش تشخیص بده. دست گلسا رو گرفت. هنوز هم دستش سرد بود. گلسا دستشو فشار داد. پدرام به گلسا نگاه کرد و گفت:

-تازه دکترم گفت قراره عمل شم. بعد بابام بلند گفت من دیگه نمی تونم. گفت دیگه پول ندارم.

گلسا باز به رهی نگاه کرد. مثل بچه ای که دلش می خواد از یکی آرامش بگیره. رهی یه بار پلکاشو روی هم فشار داد تا از حضورش مطمئن باشه.

-بابا گفت؟

romangram.com | @romangram_com