#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_283

بی صدا رفت توی خونه. چراغ اتاقک گلسا خاموش بود. پس اونم خوابیده بود. بدون اینکه تولد رهی رو تبریک بگه. رهی با خودش فکر کرد:

-بیا. تو کل روز به کی فکر می کنه اون کل روز به چی فکر می کنه.

رفت توی هال. بی اختیار به آشپزخونه نگاه کرد. هروقت می رسید خونه اول آشپزخونه رو نگاه می کرد. مقر گلسا. چشماشو ریز کرد...درست می دید؟!؟ یه روشنایی کوچیک و آرومی روی اپن به چشمش می خورد. رفت جلو. از چیزی که دید حس کرد قلبش سنگین شده.

یه کیک شکلاتی ساده بود. با بیست و هشت تا شمع که نورشون توی تاریکی سوسو می زد.

-پس بالاخره اومدی؟

رهی دور و برش رو توی تاریکی نگاه کرد. یهو صورت سفید گلسا پشت نور ملایم شمع پیدا شد. لبخند بزرگی به رهی زد و گفت:

-رهی تولدت مبارک.

رهی بازم بی اختیار خندید. ظاهرا امشب کنترل اعمالش دست خودش نبود. زمزمه کرد:

-مرسی...مرسی گلسا.

این همون چیزی بود که چنددقیقه پیش توی فکرش بود. یه کیک. با کلی شمع. و یه نفر که منتظرت باشه. چه قدر کارای گلسا شبیه مامانش بود...

-فکر کردم قرار نیست بیای. ببخشید اگه دیر شد...تقصیر خودت بود!

رهی روی صندلی نشست و گفت:

-می دونی که باید بیست و هفت تا شمع می ذاشتی.

-نه بیست و هشت تا. درستش اینه.

-ولی بیست و هفت...

گلسا آروم بحث رو خاتمه داد:

-رهی فوت کن!

رهی دوتا انگشتشو با زبون خیس کرد و زد روی یه شمع. خواست برای دومی هم همین کارو بکنه که گلسا دستشو گرفت و کشید عقب. گفت:

-این طوری نه. ببین...این طوری.

و لباشو غنچه کرد و ملایم یه شمع و با فوت خاموش کرد. خنکی فوت اش به صورت رهی خورد...رهی لبخندی زد و اون طوری که گلسا دوست داشت فوت کرد. به پونزدهمی که رسید نگاهی به گلسا کرد. گفت:

-از این به بعدش و تو فوت کن.

گلسا با تعجب گفت:

romangram.com | @romangram_com