#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_282


-ولی گلسا آرمان با اونی که فکر می کردیم فرق داره. منم اول ها مثل تو فکر می کردم. ولی...البته موافقم که مرموزه. ولی ... به نظرم آدم بدی نمیاد ... شاید نباید الان قضاوت کنم، ولی این نظرمه.

-عزیزم دقت کنی منم نگفتم پسر بدیه!

-در کل گفتم.

یهو برگشت و با خوشحالی گفت:

-پس فردا تولد رهی ئه!

گلسا تکونی خورد و حیرت زده گفت:

-پس فردا؟! دروغ می گی؟ چه زود گذشت!

-دلم می خواست براش مهمونی بگیرم ولی همیشه از جاهای شلوغ بدش میومده. مثل خودمه دیگه. کلا خونواده مون آروم بود. تنها فرد ناآروم و متشنج خونواده فرخنده ست.

گلسا دستشو زد زیر چونه اش...پس فردا تولد رهی بود...

-پس یعنی براش نمی خوای مهمونی بگیری؟

-نه. خودشم این طوری بیشتر دوست داره.

رهی توی بام تهران بود. دلش می خواست گریه کنه. توی اولین شب بیست و هشت سالگی اش. چشماش برق می زدن ولی گریه نمی کرد.

به ماه نگاه کرد. یاد گلسا افتاد. یاد شب بعد از مهمونی که باهم بی غل و غش صحبت کرده بودن. ناخودآگاه. بی اختیار. ای کاش الان اینجا بود. شیش ماه می شد که گلسا توی زندگیش بود. احساس می کرد توی این شیش ماه عوض شده...بیشتر می خندید...بی خیال تر بود...بی پرواتر و بلندپروازتر بود...مثل گلسا.

آره. گلسا براش مهم شده بود. وقتی چند روز پیش باهاش قهر کرد تمام فکر و ذکرش و درگیر کرده بود. این مدت وقتی بیکار می شد گلسا توی ذهنش میومد.

الان گلسا چی کار می کنه؟ گلسا اگه اینو ببینه چی می گه؟ گلسا چی می پوشه؟ چی می خوره؟ چی کار می کار می کنه؟ با کیه؟ ناراحته یا خوشحاله؟

دستی به صفحه ی موبایلش کشید. خیلی ها تولدش و تبریک گفته بودن. ولی خبری از کیک تولد نبود. آره رهی از مهمونی بدش میومد ولی کی از چندتا شمع روی کیک...یکی که از نزدیک تولدت و تبریک بگه...یکی که واقعا به طور غیرمجازی یادت باشه بدش میاد؟؟

غیر از آبتین و رها و آرمان که دیده بودشون کسی بهش حضوری تبریک نگفته بود. صبح هم گلسا رو ندیده بود.

بینی اش رو بالا کشید.

شاید اگه الان مادرش اینجا بود بغلش می کرد...براش کیک تولد درست می کرد...روش شمع می ذاشت و با کلی محبت تولدشو تبریک می گفت. زیرلب بی صدا گفت:

-ای کاش الان باهام بودی.

به ساعت نگاه کرد. داشت دیر می شد. بلند شد و رفت. ساعت حول و حوش یازده و نیم بود که جلوی در خونه نگه داشت. رفت تو. علی داشت دم در چرت می زد. رهی خواست یه بشکن دم گوشش بزنه ولی دلش نیومد. طفلکی خوابش میومد!


romangram.com | @romangram_com