#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_269

گلسا زیرلب گفت:

-بس که بی بخاری.

لعیا خانوم اومد. با لبخند کوچیکی نگاهشون کرد و گفت:

-چی شده؟ باز سرچی جروبحث می کنین؟

گلسا و کسری شونه هاشونو برای هم بالا انداختن. موبایل گلسا زنگ زد. رهی بود. برداشت.

-الو...؟ سلام...مرسی خوبم...نه اصلا برام مهم نیست که تو خوبی یا نه...خودتی...

با دست از کسری و لعیا خداحافظی کرد و توی تلفنش گفت:

-من دارم میام خونه. باور کن دم درم...!

کسری به این خالی بندی گلسا خندید و گلسا همون جور موبایل به دست از کتاب فروشی بیرون رفت. لعیا روی صندلی اش نشست و گفت:

-دختر خوبیه. دوست دارم سروسامون بگیره...به نظرم مستحق بهترین چیزاست...ایشالا یه آدم خوب براش پیدا شه که بتونه کمکش کنه.

و نیم نگاهی به کسری انداخت. کسری گفت:

-چیه لعیا خانوم؟! چرا به من نگاه می کنین؟؟؟

لعیا خندید و گفت:

-نترس پسرم منظورم به تو نبود.

مکثی کرد و گفت:

-انتخاب شریک زندگی کار سختیه. از اون سخت تر...ساختن با مشکلات زندگی باهم دیگه ست. من...نتونستم. موفق نبودم.

کسری ابروهاشو بالا انداخت و با احتیاط گفت:

-شما طلاق گرفتین...؟

لعیا لبخند زورکی ای زد و گفت:

-بماند. فقط آرزو می کنم گلسا به یه جایی برسه. دختر خوبیه.

گلسا یه لیوان آبمیوه روی پاتختی لیلی گذاشت. سینی رو توی دستش گرفت و آروم با انگشت هاش روش ضرب ملایمی گرفت. نگاهی به لیلی انداخت. لیلی این روزا بی حس و حال بود. گلسا به این لیلی کم حرف عادت نداشت. این لیلی که اکثر ساعات روز روی تختش دراز می کشید و می خوابید و با لبخند کمرنگی به گلسا نگاه می کرد.

رادمنش بیشتر میومد و می رفت. گلسا از اتاق بیرون رفت و به درو بست. آروم به در تکیه داد. هیچ وقت دقیق به این موضوع فکر نکرده بود. اگه ارث لیلی رو می خواست...پس لیلی می مرد! هیچ وقت اینو هیچ جای ذهنش جا نداده بود. انگار این توی صورت مسئله گنجونده نمی شد!

romangram.com | @romangram_com