#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_258
-تمنــا!
-می خوام برگردی مثل موج دریا ...
-موج دریا ...
آرمان چشم هاش رو بست و بلند خوند:
-هنوزم بی قرارم واسه چشمات!
تمام بی قراری اش رو توی یک جمله بیان کرد:
-بی قرارم ...
-چه قدر خوبه برام احساس چشم هات!
-احساس چشم هات ...
-گل های خشک روی تاقچه می خوام بازم با عطر تو خوشبو شن ... ای جان ...
-خوشبو شن ... ای جان!
رها زیرچشمی به آرمان نگاه کرد که یهو غافلگیر شد. آرمان داشت چهارچشمی نگاهش می کرد. بلند شد و به گلسا گفت:
-من الان برمی گردم.
رفت یه گوشه ی تاریک نشست. نمی دونست چرا از نگاه های آرمان فرار می کرد...آرمان یه جوری بود. نگاهاش انگار معنی داشتن. به قول رهی چشماش هم سگ داشت.
گلسا هنوز داشت زمزمه می کرد:
-تو فکر موندن باش ...
آرامش من باش ...
قلبم که پیشت بود ...
جون منم همراش!
نواختن شون که تموم شد، دستاشو بهم زد و با ذوق گفت:
-چه قدر قشنگ خوندن...
romangram.com | @romangram_com