#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_255

با ابرو بهش اشاره کرد. رهی سرش رو تکون داد:

-پگاهه. چه قدر عوض شده...

آرمان وسط اتاق ایستاده بود و دست هاش رو پشتش حلقه کرده بود. به دوتا گیتار قهوه ای رنگ آبتین که کنج اتاقش، به دیوار تکیه داده شده بود، نگاه می کرد.

صدای قدم هایی از بیرون اومد و در تند باز شد ... صدای آبتین اومد:

-آرمان؟! کجایی تو؟؟؟ اینا ناسلامتی مهمون های توئن ... نه من!

آرمان بدون اینکه برگرده سرش رو آروم تکون داد. آبتین رد نگاهش رو دنبال کرد و چشمش که به گیتارهای گرد و خاک گرفته افتاد، پوفی کرد.

آرمان نگاهی به آبتین کرد و گفت:

-تو نمی خوای بزنی؟

آبتین خیلی بی تفاوت گفت:

-نه.

آرمان نیشخندی زد:

-جان برادر؟

هردوشون رو برداشت. یکی رو توی دست های آبتین جا داد و لب زد:

-رقابت همیشه بد نیست داداش ...

آبتین لبش رو گزید ... آرمان آروم لبه ی کتش رو صاف کرد و از اتاق بیرون رفت. آرمان چیزی گفت که درست و حسابی نشنید، ولی صدای خنده و دست زدن بعدش رو به خوبی شنید. و چندلحظه بعد، صدای دم گرفتن ...

-آبتین آبتین آبتین...آبتین باید بزنه...

آبتین دست آزادش رو به صورتش کشید و زیرلب گفت:

-ای لعنت بهت آرمان.

از اتاق بیرون اومد.

آرمان پوزخندی زد. روی یه صندلی پایه بلند نشسته بود. حقیقتا اون گیتار کلاسیک به کت و شلوارش همخونی نداشت.

خودشو سمت آبتین بالا کشید و طوری که فقط برادرش بشنوه، گفت:

-من و تو که زیاد اهل رقابتیم رقیب قدیمی...گیتارت و بیار یه آهنگی واسه ی عشقت بخونیم!

romangram.com | @romangram_com