#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_209
آبتین زیرلب با طعنه گفت:
-واقعا؟ چه چیزا...
-چیزی گفتی مامان؟
آبتین گلوش رو صاف کرد. گفت:
-نه ... پس ... باید منتظرش باشم.
سریع خداحافظی کرد و حتی منتظر جواب مادرش نموند:
-فعلا مامان ... خدافظ.
گوشی رو سرجاش کوبید. انگشتش رو روی دکمه ی طوسی رنگ تلفن فشار داد تا دوباره صدای آرمان رو بشنوه ... صدای خنده های هیستریک اش رو ... تا رسیدن اش رو باور کنه.
-سلام آبتین! یادت نرفته که من قراره بیام؟
گلسا غلتی روی تخت سفت و سختش زد. انگار توی غارعلی صدر خوابیده بود از بس تشکه سفت بود! چشماشو مالید...از صدای چی بیدار شده بود؟!
-نه نه...حاجی بذارش اون طرف تر...
صدای آقا مصطفی بود که توی حیاط داد می زد. حاجی دیگه کی بود این وسط؟! گلسا روی آرنج بلند شد و با چشمای تار به ساعت نگاه کرد. هشت بود. زیرلب گفت:
-اینم صبح جمعه مونه!
ملافه شو زد کنار و رفت توی دستشویی ته اتاق. دوباره صدای آقا مصطفی اومد:
-حاجی گفتم بذارش اون ور...آ باریکلا! خودشه!
چه خبر بود؟ گلسا لباساشو عوض کرد و از خونه اش اومد بیرون. درحالی که دستشو سایبون چشماش می کرد تا نور چشماشو نزنه بلند گفت:
-صبح به خیر آقا مصطفی...
-سلام خانوم معین. خوب هستین؟ ببخشید سروصدای ما مزاحمتون شد؟
-نه نه...نه بابا. چی شده؟
-هیچی. این پسر تنبل و بی عار و بی کار من...
و زد پس سر علی که کنارش ایستاده بود. علی تندی سرشو گرفت و گفت:
-اِ بابا خب من باید تابستونا هم درس بخونم که برم دکتر مهندس شم دیگه...!
romangram.com | @romangram_com