#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_208
-فکر نکن من مخرب زندگیتم داداشم...فقط میام کمکت کنم! امیدوارم بهم زنگ بزنی. دوست دارم بدونم صاحب زن داداش شدم یا نه؟ شایدم تا الان عمو هم شده باشم...خدا می دونه! به زودی می بینمت! فعلا.
صدای بوق...آبتین سریع شماره ی مامانش رو گرفت. مضطربانه دستش رو به چونه اش می کشید ...
اه جواب بده دیگه...
-بلـه؟
آبتین نفسی از سر راحتی کشید و گفت:
-سلام مامان.
مکثی طولانی. صدای مادرش یه ذره نرم شد:
-سلام آبتین. خوبی عزیزم؟
-مرسی...شما خوبین؟
-بد نیستیم پسرم.
-بابا خوبه؟
-اونم خوبه...سلام...می رسونه.
آبتین چهره اش رو درهم کشید:
-مامان بچه گول می زنی من که می دونم سلام نمی رسونه. مامان...می دونی که آرمان قراره بیاد؟
-آبتین! معلومه که می دونم! مگه می شه ندونم؟ ناسلامتی پسرمه ها.
-خب منم پسرتم ولی خبر از احوالاتم نداری!
-آبتین...دست روی...
-باشه نمی ذارم نمی ذارم. فقط می خواستم بپرسم...آرمان واقعا دوره ی درمانش تموم شده؟
-نه تموم نشده. یعنی تقریبا خوبه. مرخصه. فقط قرار شد که اگه ما موردی مشاهده کردیم به دکترهاش بگیم. دوره ی نقا ... نقا ... چی بود؟
-نقاهت.
-همون ... مرتب یادم می ره. گفت که بهت خبر داده که میاد. آره؟ تو هم مراقبشی دیگه پسرم؟ آره؟ من مثل چشمام به تو اعتماد دارما...
romangram.com | @romangram_com