#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_181
رفتن بالا و رهی با کلید در پشت بوم رو باز کرد و گفت:
-بفرما...اینم بهشتی که منتظرش بودی!
گلسا سریع دوید ته پشت بوم...رهی بلند داد زد:
-نیفتی!
-نــه نمی افتــم...!
و دوربینش رو جلوی صورتش گرفت و شروع به ور رفتن با لنزش کرد...لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
-ایول...کارش درسته. من جای تو اینجا کار می کردم روزی صد و بیست بار میومدم عکس می گرفتم.
-بله. فهمیدم.
-الان چرا عین میرغضب دنبال من راه افتادی. مثلا من چه صدمه ای می تونم به پشت بوم تون بزنم.
-آخه ما به کسی اجازه نمی دیم بیاد اینجا. یعنی آبتین نمی ذاره. حالا ممکن بود یه موقع بقیه ببینن و بپرسن چرا. تو هم یه موقع یه جوابی می دی می شه سوتی اندر سوتی...سوتی بده ات هم که ملسه.
گلسا دوربینشو آورد پایین و گفت:
-من کجا سوتی بده ام ملسه؟ هروقت که یه سوتی ای رخ داد هم تو مشارکت داشتی هم من...مثل همون تلفن رادمنش.
-از اون حرف نزن که ...
سرش رو خاروند و زیرلب با پیشمونی گفت:
-من دیگه روم نمی شه به لیلی نگاه کنم یه موقع چیزی فهمیده باشه...
گلسا دست از عکس گرفتن برداشت و نفس عمیقی کشید و اکسیژن رو توی ریه هاش فرو برد. دستاشو به کمرش زد و گفت:
-رهی...؟
-هوم؟
-تو هیچ وقت احساس عذاب وجدان نکردی؟
-چرا. مگه می شه نکنم؟
-ولی اون جوریم نیست که بخوریم و بخوابیم و بگم دنبال ارث لیلی ایم. هست؟ من کاراشو براش می کنم. تو هم این همه کار براش می کنی...خریداشو می کنی...هروقت می خواد بره بیرون می بریش. نیست؟
رهی سرشو تکون داد. گفت:
romangram.com | @romangram_com