#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_157
-می بینی کسری؟ همه کارهاش رو خودم کردم. فقط اونا موندن.
و به کپه ای از کتاب ها اشاره کرد و گفت:
-اونا یه دسته از کتاب ها هستن که اسمشو گذاشتم «کتاب هایی که قبل از مرگ باید خواند!». امروز می برمش خونه تا مرتبش کنم.
اینو که گفت عطسه ی محکمی کرد...لعیا با تعجب گفت:
-گلسا؟ عزیزم مریض شدی؟ چندوقت دیگه خرداد هم تموم می شه بعد تو مریض شدی تازه...
گلسا سرشو به چپ و راست تکون داد و خواست حرف بزنه ولی باز عطسه اش گرفت. کسری خندید و گفت:
-این از این مشکلا داره لعیا خانوم...اواسط خرداد که می شه حساسیت نشون می ده. عین کسایی که پیاز خرد می کنن هی فرت و فرت آب پاشی می کنه...
لعیا خندید و گلسا درحالی که شالشو روی سرش صاف می کرد گفت:
-کسری اینجا نمی شه ولی بعدا در خدمت من خواهی بود.
کسری یه صندلی کشید و برعکس روش نشست. یه دفتر قطور با خودکار از توی کوله پشتی اش درآورد و گفت:
-خب لعیا خانوم...اجازه می دین ما یه مصاحبه باهاتون کنیم...؟ گلسا هم چندتا عکس مشتی از کتاب فروشی تون بگیره که...
لعیا نشست و گفت:
-چرا نشه. من در خدمتتم.
مکثی کرد و آهسته گفت:
-فقط لطفا عکسی از خودم چاپ نکنین...اسمم رو هم ننویسن. فقط فامیلی ام رو.
گلسا لنز دوربین شو تنظیم کرد و با لبخند گفت:
-خیال تون راحت. من عکاس پاپارازی نیستم ... کسری هم یه خبرنگار مورداعتماده.
×××
رهی پشت میز عتیقه ی اتاق نشسته بود و کاغذهایی رو که ساسان براش آورده بود زیر و رو می کرد. روز به روز به مخارج شرکتش افزوده می شد و این چیزی نبود که توی این اوضاع بخواد درستش کنه ... !
لیلی در اتاق خودش رو آروم باز کرد. برای بار دهم هال و آشپزخونه رو دید زد. گلسا نبود. دکمه ی ویلچرشو زد و سمت رهی رفت. گفت:
-رهی...عمه...
-جونم عمه؟
romangram.com | @romangram_com