#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_156


-بانی خیر؟! هان...بانی خیر!

و اخمش درهم تر شد. رها دلش برای آبتین سوخت. ولی بالاخره باید یه قدمی برمی داشت دیگه. ولی آبتین توی این فکرا نبود. می خواست زودتر علاقه اش رو به رها ابراز کنه...ولی آرمان از اون طرف داشت میومد...آرمان.

گلسا از دور به کتاب فروشی لعیا اشاره کرد و گفت:

-ببین کسری...اونه...

-آهان...ولی نسبت به کتاب فروشی هایی که کتاب ها قدیمی می فروشن شیک تره.

-خب چون من شیک اش کردم!

و خندید. در کتاب فروشی رو باز کرد. زنگ سنجاقکی بالای در صدا کرد. دیگه خبری از اون آهن زنگ زده و قدیمی نبود. آویز جدید، ایده ی گلسا بود. از مزون رها الگو گرفته بود. بوی عطر کتاب های کهنه دیگه با عطرخوب خنکی همراه شده بود. گلسا بلند صدا زد:

-لعیا خانوم؟ لعیا خانوم کجایی؟

لعیا از ته کتاب فروشی پیداش شد. یه مرد میانسال هم باهاش بود. لعیا نگاهی به گلسا و کسری کرد و گفت:

-سلام گلسا...چند لحظه صبر کن...خب آقا شد بیست تومن.

-مرسی.

-مرسی از شما. خدانگهدار.

-خدافظ.

گلسا با ذوق به مشتری لعیا نگاه کرد و گفت:

-خوش اومدین!

و لبخندی به مرد زد. بعد از اینکه رفت گلسا گفت:

-لعیا خانوم این کسری ست. یه گزارش گر از همشهری که دوست منه. کسری اینم همون لعیا خانومیه که برات تعریفشو کردم.

لعیا کسری رو برانداز کرد. تقریبا هم قد گلسا بود. شاید نیم سانت یا یک سانت بلندتر. رنگ لباساش باهم در تضاد بودن ولی هارمونی خوبی ایجاد کرده بودن. لعیا گفت:

-خوش اومدی پسرم...

-ممنون. می بینم که گلسا خیلیم بیراه نگفته. کتاب فروشی تون معرکه ست...من خیلیا رو می شناسم که خوره ی این کتاب هان.

گلسا با افتخار به کتاب ها نگاه کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com