#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_152
گلسا نیم لبخندی زد و آروم گفت:
-نه. بابای من خیلی خوب بود. ولی...بهت پیشنهاد می کنم که مشکلاتتون رو برطرف کنین. ارزششو نداره.
سرشو گرفت پایین و گفت:
-اگه می شد یه آرزو کنم...آرزو می کردم که مامان و بابام برگردن. خصوصا بابام. اون همیشه بهترین دوست من بود رهی.
خم شد و روی زخم رهی چسب زخم چسبوند. رهی توی چهره اش دقیق شد. نمی شد احساسات گلسا رو آسون از چهره اش خوند ولی این بار می شد. حتی چشماش هم برق می زدن. لابد روی مامان و باباش خیلی حساس بود. وسایلشو توی کشو انداخت و رفت که شام لیلی رو حاضر کنه.
حالا کنجکاوی اش برطرف شده بود. می دونست چرا رهی احتیاج به ارث لیلی داره. باباش مجبورش کرده بود که مستقل بشه. رها هم پس به همین خاطر تنها بود. موبایلش روی میز لرزید. کسری بود.
-الو سلام کسری...مرسی خوبم تو خوبی...دستت درد نکنه...واقعا؟ باشه فردا میام می گیرمشون...اون اطلاعیه ای رو هم که گفتم توی روزنامه بنویسین...آره...فردا باهام بیا تا گزارششو بنویسی. ممنون...خدافظ...منم...خدافظ.
گوشی رو قطع کرد. رهی متفکرانه بهش نگاه کرد و با شک گفت:
-تو واسه ی چی ارث لیلی رو می خوای؟
-مشخص نیست؟
و با ابرو به پنجره اشاره کرد. منظورش انباری موش کوری اش بود. گفت:
-زندگی توی اون آلونک سخته. من فقط چندساعت توی روز اینجام. کار کردن سخته. هرروز و هرشب کار هنری کردن سخته. کار کردن با یه شریک عوضی خیلی سخته. یه دختر تنها باشی خیلی سخته چه برسه به اینکه چندرغاز هم نداشته باشی. اون موقع ست که دیگه فوق العاده سخته!
-تو کارت از من آسون تره. می تونی یه شوهر پولدار واسه خودت تور کنی. راحته که...
گلسا با اخم برگشت و به رهی نگاه کرد. گفت:
-من اهلش نیستم! فکر نکردی به سرم نزده؟ دزدی و به قول تو تور کردن پولدارا؟ منم بلدم ولی نمی خوام ازش استفاده کنم. هر دختری بلده. هردختری اگه بخواد می تونه ... ! ولی راه درستی نیست.
پوزخندی زد و گفت:
-چی دارم می گم...انگار سرکار گذاشتن یه پیرزن بیچاره دم مرگ راه درستیه.
رهی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-حروم که نیست.
گلسا بسته یخ رهی رو بهش داد تا بذاره روی بینی اش و گفت:
-بی خیال. بحث از کجا به کجا کشیده شد! شام می خوری رهی؟
romangram.com | @romangram_com