#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_151

دستمال رو به رهی داد و گفت:

-بگیر روی بینی ات فشار بده تا بعدا یخ برات بیارم.

رهی به لیلی نگاه کرد و گفت:

-قضیه ی عمو فرشید و زنش رو هم یادآوری کردم...

-خوب کردی عزیز. گلسا سرشو بگیر بالا خون دیگه نیاد...

-نه نه خون می ره توی مغزش. سرتو نه بگیر بالا نه پایین.

فوت و فن ها رو بگی نگی خوب بلد بود. از مامانش که پرستار بود یاد گرفته بود. به گونه ی رهی بتادین می زد که لیلی گفت:

-گلسا جان من می رم توی اتاقم...شامم رو بیار اونجا.

-چشم نیم ساعت دیگه میارم.

لیلی که رفت رو به رهی کرد و با تردید گفت:

-یه چیزی بپرسم عصبانی...یا ناراحت نمی شی؟

-بپرس.

-مامانت چندوقته رفته؟

-نزدیک چهارده سال.

-آهان...

الکل رو برداشت و زد روی پنبه. حواسش نبود و همین جور بی هوا کلی زد روی گونه اش...رهی مچ گلسا رو چسبید و گفت:

-آیــــی...بابا زخمه دکتر دانا!

و مچشو کشید اون طرف. گلسا مچشو از لای دست رهی درآورد و گفت:

-خیله خب بابا...انگار زخم شمشیره.

-خودت گفتی مشت آهنینه!

-حالا...من یه چیزی گفتم.

-تو هم همچین بابایی داشتی؟! نداشتی دیگه...

romangram.com | @romangram_com