#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_137
-برای اونا نمی خوام.
-لابد خودت خوره ی پاستیلی.
-برای خودمم نمی خوام.
رفت سمت شون و رهی گفت:
-پس برای کی می خوای؟
گلسا برگشت و با لبخند ملیحی گفت:
-از رها بپرس. اون بهت می گه!
-اوه پس رمز و راز هم دارین شما.
-رهی،من و رها از اونی که توی فکرشو بکنی صمیمی تر شدیم.
رهی نفسشو محکم بیرون داد و دور و برش رو سرسری نگاه کرد. انگار دنبال یه چیز سنگین می گشت که بکوبه توی سر گلسا. ولی گلسا سخت مشغول پاستیل هاش بود.
-یه ذره هم کرمی می خوام...نه نه دندونی نه...بچه ها دندونی دوست ندارن. خرسی هم می خوام...
بچه ها. احتمالا می خواست یه ایل مهدکودک رو پاستیل بده.
رهی آروم با انگشت هاش روی میله ی چرخ دستی فروشگاه ضرب گرفت ... چرا گلسا در عین سادگی اش این قدر مرموز پیش چشمش جلوه می کرد؟
×××
گلسا روی صندلی پایه بلند پشت اپن نشسته بود و داشت پیرزن ها رو نگاه می کرد. یکی از یکی خفن تر. ظاهرشون اصلا به سن و سالشون نمیامد ... اصلا!
رهی یه صندلی کشید و کنارش نشست. درحالی که یقه اش رو مرتب می کرد زیرلب گفت:
-گوش شیطون کر چشم شیطون کور چه بلاهایی ان اینا...هوم؟
گلسا دستشو روی دهنش گرفت تا خنده اش رو پنهون کنه. کسی حواسش به اونا نبود.
نشسته بودن دور میز وسط هال و داشتن پاسور بازی می کردن. رهی نیشخندی زد و گفت:
-از دخترای امروزی خیلی خوشگل ترن ها... من اگه می دونستم عمه جان این همه دوست های ژیگول داره زودتر از اینا دست به کار می شدم.
گلسا لباشو توی دهنش کشید و بعد آروم گفت:
-اه رهی بس کن. من همش خنده ام می گیره.
romangram.com | @romangram_com