#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_129
رهی تکرار کرد:
-روزه؟ روزه ای؟
-اهوم.
-مگه الان ماه رمضونه؟!
-نه. همین جوری. یعنی ...
زیرلب گفت:
-نذر کرده بودم.
-پس نمی خواد برای من غذا درست کنی.
گلسا برگشت و گفت:
-ناهار نمی خوای؟ باشه...خب...هرجور راحتی!
غذای شب قبل رو از توی یخچال درآورد و گذاشت توی ماکروفر. زیرچشمی رهی رو هم زیرنظر داشت. رفت تلفن رو برداشت و یه شماره ای گرفت و رفت طبقه ی بالا توی اتاقش. گلسا زیرلب گفت:
-خوف ناک مرموز.
قرص های لیلی رو از توی بسته اش درآورد و دوباره مشغول آهنگ خوندن شد:
-کاش می شد از تو یه آسمون ساخت ...
یه آروم آبی
پر ابر بهاری ...
وقتی کله ی "بهاری" رو می گفت یه چرخ هم می زد. حالا که رهی نبود. یه ذره هم خوش می گذروند. خواست غذای لیلی رو بذاری توی سینی که صدای زنگ در اومد. ابروهاش رفت بالا و سمت در رفت. علی بود.
-علی؟ چی شده؟
-با سلام خدمت گروهبان مگسی.
-سلام سرجوخه. آزاد. ببینم چه خبره؟
-گروهبان چه قدر عجله دارین. ظاهرا خیلی گشنه این.
گلسا اخم کرد و به در تکیه داد. گفت:
romangram.com | @romangram_com