#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_128


-آدرسو رد کن بیاد.

-یه ذره تبلیغ هم بکن. بعدا بهت می گم یه مقال هم واسش توی روزنامه بنویسین.

-اگه سردبیر تایید کنه که چشم.

×××

لیلی روی تختش نشست. صدای قیژ قیژ ملایمی از تخت عتیقه بلند شد. گفت:

-آخی...دستت درد نکنه پسر. چه خوبه که تو اینجا هستی کمک دستِ من پیرزن.

ته دل رهی قند آب شد. خب هرکی هم بود با خودشیرینی های اون همینو می گفت. لیلی گفت:

-فرخنده هنوز از خونه تون نرفته؟

-نه. خیلی بهش خوش گذشته.

لیلی خندید و گفت:

-همون...کنگر خورده و لنگر انداخته.

رهی سرشو تکون داد و از اتاق لیلی اومد بیرون. همزمان صدای بسته شدن در هم اومد. گلسا اومده بود. نگاهی به رهی کرد و گفت:

-زود اومدی...! تازه ظهره.

خواست جواب بده«نمی دونستم باید از تو اجازه بگیرم.»

ولی پشیمون شد. همش که نمی شد عین سگ و گربه بهم بپرن. یه دفعه هم که این سنگر نگرفته رهی سنگر بگیره. گفت:

-هوم...امروز کم کار داشتم.

-یعنی ناهار باید به تو هم بدم؟

-هیچ بایدی در کار نیست. کسی از تو ناهار نخواست.

-بیا و خوبی کن.

انگشت اشاره شو برد بالا و گفت:

-امروز من روزه ام...فقط نمی خوام یه موقع یه چیزی از دهنم بپره.


romangram.com | @romangram_com