#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_124
-برو برو...برو زودتر. من قرص های لیلی رو بهش می دم.
گلسا سرشو تکون داد و رفت. دیگه اردیبهشت هم همین روزا تموم می شد...خرداد می رسید...خرداد دوست داشتنی. گلسا همه ماه های سال رو دوست داشت. همه شون قشنگ بودن. سمت اتاقک نگهبانی رفت و گفت:
-سرجوخه صورت پیتزایــی...پس تو کجایی؟!
علی از توی اتاقک دوید بیرون و سلام نظامی داد.
-گروهبان مگسی شما کجا بودین این چند روز؟! ندیدمتون!
-ماموریت! آزاد!
علی خندید ولی تندی نیششو بست. گلسا لبخندی زد و گفت:
-چی شد...؟ چرا یهو جدی شدی؟
-جدی نشدم. فقط...نمی خوام دندونام خیلی معلوم بشه.
-اِ چرا؟
گلسا هم نمی تونست الکی بگه که دندونای علی قشنگن! خداوکیلی فوق العاده درب و داغون بودن...گلسا گفت:
-چرا؟ تا الان که مشکلی باهاشون نداشتی؟
-خب وقتی...وقتی که دندونای رهی رو می بینم که وقتی می خنده اون قدر خوشگله بدم میاد از دندونای خودم.
گلسا دستاشو مشت کرد و زیرلب گفت:
-احمق احمق احمق...ببین یه کاری کرده که بچه از خودش بدش بیاد!
بعد بلندتر به علی گفت:
-حالا چرا اون؟
-چون که من تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم شبیه اون شم.
گلسا صورتشو درهم کشید و گفت:
-این دیگه چه تصمیم چندشناکیه؟!
-آخه خیلی باحاله. لباساش همه باهم جوره. همه شون باحالن. وقتی می خنده خیلی خوشگل می شه. دیدی؟ اصلا یه جور باحالی هم حرف می زنه...می خوام وقتی بزرگ شدم مثل اون باحا...
romangram.com | @romangram_com