#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_122
سما موهاش خیلی بلند بود...یعنی این بچه سرطان داشت؟ یعنی باید به زودی موهاشو کوتاه می کرد؟ حیف...
روی نیمکت تنها نشسته بود و پاهاشو آروم تاب می داد.
گلسا سمتش رفت و با مهربونی خم شد و گفت:
-سلام سما...خوبی؟
سما سرشو بالا کرد و نگاهش کرد. اخماش توی هم بود. شاید هفت یا هشت سالش بود. از بقیه بچه ها بزرگتر بود. گفت:
-سلام.
-می شه بشینم پیشت؟
شونه هاشو بالا انداخت. زیرلب گفت:
-تو که میای!
-چرا تو از من بدت میاد؟
سما لباشو جمع کرد و گفت:
-بدم نمیاد...خب...
-راستشو بگو.
سما بلند شد و گفت:
-فقط دوست ندارم کسی بهم احساس ترحم داشته باشه!
سرشو پایین گرفت و دوید ... از گلسا دور شد. گلسا نفسشو بیرون داد و دور شدنش و رقصیدن موهاش توی نسیم رو نگاه کرد ...
تا حالا هیچ کدوم از بچه ها باهاش همچین رفتاری نداشتن.
این بچه عجیب بود. مثل خودش.
×××
گلسا آهنگ هرروز صبحش رو می خوند و میز سینی صبحونه ی لیلی رو می چید.
-یه صبح دیگه
romangram.com | @romangram_com