#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_121
-جونم؟
-تو می دونی مامان من کی میاد؟ همش از پرستارها می پرسم می گن نمی دونیم...ولی الکی می گن! سما بهم می گه الکی می گن.
گلسا لبخند محوی زد. از روی ناراحتی بود. تلخ بود. مادر پدرام بعد از اینکه فهمیده بود بچش سرطان داره دیوونه شده بود. کم کم از ناحیه ی مغز ناتوان شده بود و الان توی آسایشگاه بستری بود. بیچاره پدرش...این از بچه اش که سرطان داشت. زنش هم که روانی شده بود...
پدرام:
-تو هم نمی دونی گلسا؟ نگفتن مامانم کی میاد؟
-خب...من مامانتو دیدم. بهم گفت هرهفته برو یه سر به پدرام بزن و از طرف من هردفعه بوسش کن.
پدرام چشماش برقی زد و گفت:
-جدی می گی؟! خب؟ دیگه چیزی بهت نگفت گلسا؟
-چرا چرا...گفت من هرشب بهش فکر می کنم. هرشب میام پیشش براش لالایی می خونم. میام توی خوابش.
-پس چرا من نمی بینمش؟
-صبح ها که پا می شی یادت می ره.
-چرا؟
-چون مامانت یه فرشته ست. فرشته ها توی ذهن نمی مونن پدرام.
پدرام خندید و گفت:
-برم به سما بگم؟
این سما کی بود این قدر بچه ها همش سما سما می کردن؟! گلسا دست پدرام رو گرفت و گفت:
-نه...نمی خواد. منو ببر پیشش. ببینم این سما کیه.
-باشه. بیا بریم. توی حیاطه.
گلسا بلند شد و با هم از اتاق سمت حیاط رفتن. همش چندتا بچه با دو-سه تا پرستار توی حیاط بودن. باد خنک بهاری میومد. گلسا گفت:
-کوش؟
-اونه...همونی که موهاش بلنده.
-آهان...باشه تو برو پدرام. من می رم بهش می گم. بدو برو...آفرین.
romangram.com | @romangram_com