#پانزده_سال_کابوس_پارت_177
چن لحظه طول کشید بفهمم کجام!
من, تو آغوش جیک....دیشب!!!!!!!!!!!!!!!
جلوی دهنمو گرفتم جیغ نزنم خاک توسرم ....تمام ذهنم پر از افکار ترسناک شد...شب قبل به جز بارو نو هوای سرد ولرزشم ...وایییییییی بیچاره شدم...
اومدم بلند شم دستای جیک دور کمرم حلقه شد ...عصبی شدم ...تنها لباس تنم لباس مردونه اون بود.....وای من چه غلطی کردم
جیک غرق خواب بود ...با عصبانیت صداش کردم
شری:جیک بلند شو....مگه با تو نیستم بلند شو
جیک خوبالو گفت:شری خسته ام بزار بخوابم
یه سطل کنار انباری بود که از آب بارون پر شده بود ...سطل و برداشتم و روش خالی کردم!
جیک با وحشت از خواب بیدار شد به قدری عصبی شد که نزدیک بود خودمو خیس کنم!
جیک:شری چیکار میکنی؟ دیوونه شدی؟
شری:بیدارنشدی بیدارت کردم!
جیک:دیوونه!
romangram.com | @romangram_com