#پانزده_سال_کابوس_پارت_170

بی گناهی ایدا صد در صد تائید میشد فقط جیل بود که به دانکل بستگی داشت!اگه اعتراف نکنه کارم ساخته اس!

رفتم پیش جیل باید قضیه رو بهش میگفتم ...

کریس:کلرو پیرس دنبال کارتن یه نفر به اسم دانکل مک ...

همینو که گفتم آبی که داشت میخورد پرید توگلوش باتعجب نگاش کردم پشتش زدم تا بهتر شه!

کریس:خوبی؟...

فقط سرشو تکون داد...

کریس:ببینم دانکل و میشناسی!

جیل:برادر ناتنیمه!

با تعجب وبهت نگاش کردم...

جیل:برادر خونی من نیس پنج سالم که بود پدرم اونو آورد خونمون شب بودو هوا هم سرد بود...مامانم خیلی باهاش جور شد طوریکه از منکه از خونش بودم بیشتر دوسش داشت حسودی نمیکردم چون دانکل بامنم خوب بود فقط از بابام بدش میومد نمیدونستم چرا هروقتم از بابا سوال

میکردم که دانکل و چجوری پیدا کردی چیزی نمیگفت منم زیاد پا پیچش نمیشدم تااینکه سیزده سال گذشت هجده سالم بود دانکل شش سال ازم بزرگتر بود ...اون موقعها دیگه نگاهش برادرانه نبود شبا از ترسم در اتاقمو قفل میکردم به مامان گفتم اهمیتی نداد میدونستم باباهم

اهمیتی نمیده بهش چیزی نگفتم !


romangram.com | @romangram_com