#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_160





***********************************





روبروم نشست و يه لبخند نيم بند تحويلم داد.

لبخندش به جاي اينكه ارومم كنه بهم فهموند چيزي كه ميخواد بگه خيلي چيز خوشايندي نيست.

با طمانينه دو تا آب پرتقال سفارش داد .

با چشمهاي منتظرم زل زدم بهش. انگشتهاش رو تو هم گره زد و هر دو دستش رو گذاشت روي ميز . كمي من من كرد

با بي حوصلگي گفتم: حرف بزن باربد ... جون به لب شدم

نگاهم كرد. نفسش رو فرستاد بيرون و گفت: مارال ... ديروز از آمريكا باهام تماس گرفتن

اخم كوچيكي بين ابروهام نسشت. دقتم رو بيشتر كردم و گفتم: خوب ؟

مكثي كرد و گفت: خوب ... من ... سه ماهه تو بلا تكليفي گذاشتمشون ... ميخوان بدونن ميخوام ادامه بدم يا نه

هرچي بيشتر حرف ميزد يه ترس عجيبي تو وجودم ريشه ميكرد.

گفتم: خوب ... تو چي گفتي؟

باربد نگاه پر از ترديدي بهم كردو گفت: بايد برم مارال ... اونجا با هم مذاكره ميكنيم

حس كردم يه لحظه نفس كم آوردم ... بايد بره؟

با تته پته گفتم: يعني ... يعني چي؟ ... بايد بري؟

سرش رو به نشونه ي مثبت تكون دادو ادامه داد: گفتن برم تا با هم حرف بزنيم ... يه سري پيشنهادات دارن ... و البته يه سري شروط ... بايد بررسيشون

كنم

نفسم رو كه حالا خيلي سنگين شده بود دادم بيرون و گفتم: بررسي كني؟ ... يعني اگه شرايط خوب باشه ممكنه بموني؟

باربد با ترس به صورتم نگاه كرد و گفت: آرزوي خيلياست كه اونجا كار كنن ... اين يعني يه موقعيت خيلي خوب براي كار و زندگي مارال

با همون ترس زل زد به چشمهاي متعجبم و گفت: اگه ... اگه بخوام بمونم ... تو ... مياي مارال ... مگه نه؟

romangram.com | @romangraam