#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_158

شايد بهترين چيزي كه تا حالا تجربه كرده بودم.

نفسهاي كشدارم كه به گوشش خورد كمي عقب رفت و با لبخند گفت: برو حسود كوچولو ... ديگه نبينم به من شك كني ها

نفس حبس شده ام رو دادم بيرون و به چشمهاي مهربونش نگاه كردم.

ازم فاصله گرفت و رفت سمت ميزش و شروع به جمع كردن كاغذهاش كرد. با منگي گفتم: من ... من برم ديگه ... خداحافظ

برگشت سمتم و گفت: يه چيزي ...

با نگاه منتظرم بهش زل زدم. اصلا حال خودم رو نميفهميدم

اون چطور ميتونست انقدر ريلكس و راحت باشه؟

لبخندي زد و گفت: امشب با بابا حرف ميزنم ... درمورد خودمون

اصلا نفهميدم چي گفت. هنوز تو شوك بودم. سرم رو تكون دادم كه گفت: منم دارم ميرم ... وايسا با هم بريم





لوازمش رو گذاشت توي كيفش و با لبخند برگشت سمتم.

دستش رو به طرفم دراز كرد و گفت: بريم بانو؟

لبخندي روي لبم نشست.

دستش رو گرفتم و با هم راه افتاديم سمت در.

توي آسانسور كه بوديم خاطره اولين بوسه برام زنده شد. براي من خاطره ي خوبي نبود اما باربد در كمال بدجنسي گفت كه از آسانسور خاطره ي خوبي

داره.

بعد هم كلي به قيافه ي در هم من خنديد

توي پاركينگ با هم خداحافظي كرديم و من راه افتادم سمت خونه

ساعت حدود 5 عصر بود كه رسيدم.

مهرداد و مهشيد هم خونه بودن. انگار مامان براي شام دعوتشون كرده بود.

با مهشيد روبوسي كردم و مهرداد رو هم بغل كردم.

بابا هنوز خونه نيومده بود و مامان هم توي آشپزخونه بود.

romangram.com | @romangraam