#تئوری_یک_قاتل_پارت_170
_چی می گی بچه؟
دخترک نالید و دست هایش را با حالت التماس بالا آورد.
_ تو رو خدا منفجر می شیم.
با گیجی نگاهش کردم که چشمم به دستبند فلزی که دست هایش را با آن بسته بودند، افتاد. سریع نیم خیز شدم اما این قدر بدنم شل بود که دوباره ولو شدم. نفس عمیقی کشیدم و دستم را تکیه گاه کردم و خودم را بالا کشیدم اما کف دستم سر خورد و این بار با صورت روی زمین افتادم.
گریه دخترک اوج گرفت:
_گفتند می میری یکی خواست بهت شلیک کنه اما عمو گفت تو خودت می میری، تو رو خدا نمیر باید نجاتمون بدی.
پشت سر هم التماس می کرد و چیزهایی را می گفت. مغزم به حدی خسته بود که نمی توانستم روی حرفش تمرکز کنم؛ سعی کردم خودم را تکان بدهم اما فقط چرخیدم و به کمر دراز کشیدم. همین حرکت کوچک به حدی از من انرژی گرفت که احساس کردم سقف دور سرم می چرخد.
_ما کجاییم؟
صدای بچه لحطه ای قطع شد و فین فینی کرد.
_توی کشتی، طبقه سوم.
آه از نهادم بر آمد نگاهم اطراف اتاق چرخید و آسمان سورمه ای شده را از پنجره های کوچک و متعدد اتاقک دیدم. دور تا دور اتاقک پنجره بود و از همه تاریکی داخل می آمد، سقف اتاقک سفید بود و جایی که روی آن خوابیده بودم چیزی شبیه به کفپوش چوبی بود یا حداقل با روکش چوب.
_آقا؟ آقا خوابیدی؟
با بی حالی نگاهش کردم. چطور اولین بار متوجه شباهتش نشدم؟ این بچه ورژن دخترانه مهرداد بود، تنها تفاوتش با او مدل ابروهایش بود. به محض اینکه لب هایش را باز کرد حس کردم الان صدای مهرداد را می شنوم. اما صدای او کاملا دخترانه بود.
_آقا؟
سرفه ای کردم که کل بدنم درد گرفت.
_ بچه این قدر به من نگو آقا؛ اسم دارم، بهزاد.
چشم های قهوه ای رنگش گرد شد.
_ یعنی تو عموی منی؟
سر تکان دادم.
_گمونم آره عموت گفته که من می میرم، منظورت کیه؟
دست های بسته اش را بالا برد و اشک هایش را پاک کرد.
_سیاوش، من بهش می گم عمو.
لب گزیدم و خندیدم.
_اگه بابات می دونست به چه کفتاری می گی عمو، خودش رو می کشت!
یلدا با گیجی نگاهم کرد که لبخندی زدم. نفسم را حبس کردم و تمام قدرتم را به دست هایم دادم؛ به خاطر نجات او هم که شده بود باید بلند می شدم. دست هایم را تکیه گاه کرد و به سختی نشستم. خودم را به سمتش کشیدم که او بیشتر خودش به دیوار چسباند.
_من کاری باهات ندارم، عموی واقعیت منم دختر.
دست هایش را در دست گرفتم و موهای قهوه ای رنگ کوتاهش را نوازش کردم.
_گریه نکن، بازت می کنم و از اینجا می ریم.
سرش را به طرفین تکان داد.
_ فایده ای نداره این دستبند یه جور خاصیه که اگه بازش کنی یه سوزن سمی وارد دستم می شه و می میرم.
چند ثانیه به چشم های قهوه ای روشنش نگاه کردم، خیلی جدی به نظر می رسید.
_کی بهت گفت؟ عموی بی شرفت؟
_آره بازم هست، گفت مارو نمی بنده چون می خواد بازی کنیم در اتاق قفله، اون می خواد ما بازش کنیم.
زیر لب فحش زشتی به سیاوش دادم. دستم را به دیوار گرفتم و ایستادم که کل اتاقک دور سرم چرخید. چند بار پلک زدم. نگاهی به در انداختم، فاصله اش به اندازه یک کیلومتر به نظر می رسید. نفس عمیقی کشیدم و با قدم های کوتاه به سمت در رفتم. با هر قدم اتاق یک دور کامل دور سرم می چرخید و زمین کج می شد؛ بدنم سرد شده و به شدت خسته بودم. همه اش به خاطر داروی ضد انعقاد بود؛ هر چند که در نهایت منعقد کننده به من تزریق کرد اما، کی؟ زمانی که تقریبا داشتم می مردم.
همین که به در رسیدم، به دیوار تکیه دادم و دستگیره را کشیدم، قفل بود چند ضربه بی جان به در زدم و فریاد کشیدم:
_کسی توی این خراب شده هست؟
_اون ها در رو برات باز نمی کنند.
بی حوصله به یلدا نگاه کردم.
_ منم منتظر کمک کسی نیستم، فقط می خوام ببینم چند تا شغال منتظرم هستند.
_شغال؟
طوری این کلمه را گفت که انگار حرف خیلی زشتی زده ام. درست است که مها او را بدون پدر بزرگ کرده بود، اما در چاله میدان هم زندگی نکرده بودند.
_حرف زشتیه، تو نگو.
سر تکان داد و با خودش تکرار کرد که حرف زشتی است. دوباره ضربه ای به در زدم بلند تر داد زدم.
_ کسی بیرونه؟ کمک!
وقتی کسی جواب نداد، نگاهی به اطراف اتاق انداختم و گفتم:
_بگرد ببین یه فلز تیز پیدا می کنی؟ این در رو به بیرون باز می شه یا تو؟
یلدا با دست های بسته مشغول گشتن خرت و پرت های گوشه اتاق شد.
_ رو به تو، چرا؟
romangram.com | @romangram_com