#تئوری_یک_قاتل_پارت_161

یک گروه دیگر از بچه ها را دیدم و به آن ها اشاره دادم، که می توانند از کمین بیرون بیایند.

_کانتینر هارو بگردید؛ جنس ها توی دیواره اشه، سقف یا چه می دونم یه جایی توی اون آشغال هاست.

به سمت اولین کانتینر رفتم و درش را باز کردم و لحظه ای رو به او برگشتم و گفتم:

_همه رو بفرست بگردند.

سر تکان داد و قبل از اینکه جوابش را بشنوم و وارد کانتینر شدم و چراغ قوه ام را روشن کردم. نگاهی به اطراف انداختم. اگر من قرار بود چیزی را مخفی کنم کجای این اتاقک می گذاشتم؟

ضربه ای به یکی از دیواره ها زدم. همه ی آن ها ورقه های فلزی بودند که بدون اثتسنا صدای دیواری را می دادند که پشتش خالی ست. به ضربه زدن ادامه دادم و قدم به قدم جلو رفتم، بوی فلزی و هوای داغ داخل طوری به ریه هایم فشار می آورد که حالت تهوع گرفته بودم کف کانتینر پر از خاک بود و با هر قدمم به هوا بلند می شد، طوری که ذراتش در نور اندک چراغ قوه مشخص بودند.

تقریبا از شنیدن صدای غیر عادی ناامید شده بودم که یک دفعه ضربه ها کم صدا شدند. همان جا متوقف شدم و به دیواره عقبی کانتینر نگاه کردم. دوباره ضربه زدم اما باز هم صدا خفه بود. این دیواره تو خالی نبود، نور چراغ قوه را سر تاسر دیواره انداختم که فرو رفتگی مختصر توجهم را جلب کرد. قدمی جلو رفتم و دقیقا روبروی آن فرورفتگی ایستادم. به حدی ظریف بود که اصلا وجودش قابل تشخیص نبود.

روی فرو رفتگی دست گذاشتم و کمی فشار دادم. صدای خفیفی آمد و دیواره در مقابل من ار هم باز شد. هر دو لنگه را گرفتم و باز کردم. چیزی که می دیدم باور کردنی نبود، بسته های مکعبی شکل که در قسمت هایی از دیواره قرار گرفته بودند و مشخص بود که محتوی چه چیزی هستند.

_خوب پیداشون کردی!

خیلی سخت نبود که صدایش را تشخیص بدهم. دستم را روی دسته کلتم گذاشتم و به آرامی به سمتش برگشتم.

_پارسال دوست، امسال دشمن.

پوزخند زد و چشم های سبز آبیش در نور چراغ قوه ام درخشید.

_ آدم هایی مثل تو هیچ وقت دوست نیستند.

جدی نگاهش کردم.

_رجز نخون آرش! حرف بزن بگو چی می خوای؟

قدمی جلو برداشت.

_ تورو می خوام!

نگاهش کردم و کوتاه خندیدم.

_من همجنس گرا نیستم آقا پسر!

او هم خندید، خشک و بی احساس طوری که مو به تنم سیخ شد.

یک دفعه جدی نگاهم کرد و گفت:

_ حیف که تاوان خوش مزه بازی تورو کس دیگه ای می ده.

قبل ازز اینکه بخواهم به چیزی فکر کنم، با صدای انفجار از جا پریدم. صدای فریاد امین در گوشم پیچید.

_ خوبی مهرداد؟ صدا از کجا بود؟

نگاهم به طرف دستش کشیده شد و همین که ریموت را دیدم لب پایینم را گزیدم. لبخند شومی زد.

_پنج تا کانتینر، توی هر کدوم یه بمب، زمان انفجارش به تو بستگی داره.





چند ثانیه فقط نگاهش کردم. در حال حاضر او جلوی در ایستاده بود و هیچ راه عبوری وجود نداشت، مگنومی که دستش بود نشان می داد که به عنوان شوخی ندارد و لباس هایی پوشیده بود که جا برای قایم کردن تیغه و چاقو زیاد داشت کاملا مسلح آمده بود، برای یک جنگ تن به تن.

_چی می خوای آرش؟

_گفتم که تو رو می خوام.

پوزخندی زدم.

_دقیقا یعنی چی؟ من رو مرده می خوای یا زنده؟

_موقتا زنده، فعلا می خوام دست از سر این جنس ها برداری و با من بیای.

پس مشکل کانتینر ها بود، باید همه را از آن ها دور می کردم تا خودم می توانستم با آرش کنار بیایم؛ مطمئنا همین حالا هم گارد ساحلی این جا آمده اند.

_به فرض که باهات بیام، بعدش چی؟ می خوای با این ها چی کار کنی؟

کلافه سرش را تکان داد و صدایش اوج گرفت.

_ مثل اینکه نفهمیدی جون افرادت توی دست منه، توی شرایطی نیستی که بخوای زر بزنی.

متقابلا فریاد زدم و دستم را هم زمان کنار گوشم بردم و میکروفون را وصل کردم.

_هر غلطی دلت می خواد بکن، فکر کردی با منفجر کردن چهار تا کانتینر می ذارم در بری؟

خدا خدا می کردم که امین صدایم را شنیده باشد. نگرانیم به خاطر مردمی بود که هنوز در اسکله رفت و آمد داشتند وگرنه افرادم همگی با تجربه بودند و می دانستند باید چه کار کنند.

اسلحه اش را بالا آورد و مرا نشانه گرفت. بی اختیار پوزخندی زدم.

_قراره دوئل کنیم؟

صدای مهیب و نوری که از پشت آرش دیدم نشان دهنده انفجار دوم بود! صدای فریاد مردم بلند شد و اسکله به تکاپو افتاد.

_من شوخی ندارم مهرداد.

قدمی جلو برداشتم و خیره نگاهش کردم.

_ منم کاملا جدی ام، فقط سه تا کانتینر داری بعد از اون با چی تهدیدم می کنی؟

قهقهه ای زد. دلم می خواست همین الان یک گلوله حرامش کنم اما تا وقتی که آن ریموت بی صاحب دستش بود، من کاملا غیر مسلح بودم.

_افرادم این جارو محاصره کردند؛ قبلا این قدر دشمنت رو دست کم نمی گرفتی.

صدای فریاد و جیغ از بیسیم شنیده می شد، امیدوار بودم امین بین همه صدا بتواند چیزی بشنود و کاری انجام بدهد.






romangram.com | @romangram_com