#تئوری_یک_قاتل_پارت_159
با حیرت نگاهش کردم و سریع خودم را عقب کشیدم. او اینجا چه می کرد؟ اصلا او خود مها بود؟
_چطور مطمئن باشم؟
پوزخندی زد و مقابلم نشست:
. واقعا راهی نیست، فقط می تونی بهم اطمینان کنی.
سرم را به طرفین تکان دادم. به اندازه کافی گیج بودم و حالا این حرف را می زد.
_با یه اسلحه پا شدی اومدی اینجا؛ می گی بچه ام در خطره؟ این همه سال کدوم گوری بودی؟
با دست محکم به سینه ام کوبید و بلند گفت:
_زر مفت نزن مرتیکه، من به تو نمی گم کجا بودم و چی کار کردم، اگه تا الان نزدم بکشمت به خاطر اینه که شوهرم حاضره جونش رو برات بده.
_چه شوهرم شوهرمی راه انداخته!
اسلحه اش را کشید و همین که به سمتم نشانه رفت یکی از دست هایم را بالا بردم
_باشه بابا، منظورت از بچه ات چیه؟
اخمی کرد و گفت:
_منظورم دختر مهرداده، برادر زاده ات.
چند ثانیه هنگ بودم. با دهان باز نگاهش می کردم و سعی داشتم جمله ساده اش را پیش خودم تحلیل کنم. برادره زاده من یعنی بچه مهرداد، یعنی مهرداد بچه داشت، مهرداد پدر بود، مهرداد ازدواج کرده بود و بچه داشت. به هزار روش مختلف جمله را تفسیر کردم اما هر بار فقط یک مفهوم از آن برداشت می شد مهرداد واقعا پدر بود!
«ما زن و شوهر بودیم. با هم زندگی کردیم خانواده اش نمی دونست اما همین طور بود، اون کاملا همسرم بود، »
جمله اش طوری در ذهنم تکرار شد که انگار همین الان آن را به من گفته بود.
_چند... چند سالشه؟
آهی کشید و گفت:
_نه سال؛ اسمش یلداست.
همچنان به صورت غمگینش نگاه کردم. من واقعا باید چه تصمیمی می گرفتم؟ یک زن مسلح شبانه به اتاقم آمده بود و ادعای شخصی را داشت که من تا به حال ندیده بودم، نه تنها من، بلکه هیچ کدام ندیده بودیم. فقط مهرداد می توانست بگوید که او واقعا مهاست و مهرداد هم ذلان معلوم نبود که کجا باشد.
_ یک دلیل به من بده که باید بهت اعتماد کنم.
سرش را پایین انداخت و با بیچارگی نالید:
_چراغ رو خاموش کن.
سریع چراغ خواب را خاموش کردم، هرچند که این کار احمقانه به نظر می رسید اما خود شرایط هم احمقانه بود.
شالش را از روی سرش برداشت. با تعجب به این حرکتش نگاه کردم که موهای بافته شده اش را از دور گردنش جمع کرد و سرش را به سمت مخالف من خم کرد. منتظر بودم دلیل این کارها را بفهمم، که طرحی با نور بنفش روی گردنش شروع به درخشیدن کرد :.
حرف F روی گردنش به حالت موضونی نوشته شده بود. به محض اینکه کشش پایه حرف را دیدم متوجه شدم چرا این خالکوبی را به من نشان می دهد؛ خط خود مهرداد بود، دقیقا مثل همانی که روی سینه ام خالکوبی کرده بود.
دوباره موهای را دور گردنش انداخت و شالش را پوشید. من همچنان نشسته بودم و اقدامی برای روشن کردن چراغ انجام نمی دادم. منتظر بودم که ببینم چه می شود، چه باید می شد؟
_مشابه این این حرف رو خودش هم داره با خط من روی کتفش خالکوبی شده اما چون خیلی ریزه اصلا مشخص نمی شه، حتی توی تاریکی.
نفس عمیقی کشیدم و چنگی به موهایم زدم.
_حالا از من چی می خوای؟
مشتاقانه خودش را به سمتم جلو کشید و گفت:
_سیاوش برات تله گذاشته اون می دونه تو میای؛ برای پدر و مادرتم دعوت نامه فرستاده.
_این ها رو خودمم می دونم، تو از کجا خبر داری؟
موهای کوتاه جلوی پیشانیش را با حرص زیر شالش برد و به چشم هایم زل زد.
_بعد بهت می گم الان مهم نقشه سیاوشه، اون می خواد شما رو از هم دیگه جدا کنه. هر نقشه ای که دارید دیگه فایده نداره چون اون می خواد پدر و مادرت رو ببره توی یه کشتی تفریحی خودش اصلا وارد اون کشتی تجاری نمی شه، فقط می خواد همه شما رو اونجا گیر بندازه.
از سیاوش بعید نبود، اما نمی فهمیدم چطور این زن از همه چیز خبر دارد.
_همه ما به اون کشتی نمی ریم.
_پس کجا می رید؟
فقط نگاهش کردم. در تاریکی اتاق و تنها با نور ضعیفی که از بین پرده ها داخل می تابید، در چشم هایش حالتی از خشم به وجود آمد و پرخاش کرد.
_هنوزم بهم اعتماد نکردی؟
_بهم حق بده، اگه اون عوضی می تونه این قدر راحت همه رو بازی بده، از کجا معلوم خود تو هم یه بخشی از بازیش نباشی؟
یک دفعه جیغ زد.
_ من خر هم توی بازیش بودم اما دیگه نیستم، می فهمی؟ نیستم.
سرش را به طرفین تکان داد و پایین انداخت. حس کردم شانه هایش می لرزد، داشت گریه می کرد ولی چه کاری از دست من بر می آمد؟ هیچ وقت این وقت گیج نبودم.
دستم را با اکراه جلو بردم و روی دستش گذاشتم، خودش را عقب نکشید ولی سرش را بالا آورد و این بار چشم هایش برق می زد.
_سیاوش یلدا رو گروگان گرفته، اون می خواد زمانی که خودش و پدر و وادر توی قایق دیگه ان کسی مزاحمشون نشه چون مطمئنه تو دنبال خانواده ات می ری، نمی دونم می خواد چه غلطی بکنه اما دودی توی چشم بچه من می ره.
با دست شقیقه هایم را مالیدم. از آن کفتار پیر بر می آمد.
_من چی کار می تونم بکنم؟
romangram.com | @romangram_com