#تئوری_یک_قاتل_پارت_157
چند ساعت بعد کلا در هاله ای از رویا سپری شد. ذهنم به حدی مشغول بود که دقیقا یادم نمی آمد چطور شد که به قشم رسیدیم. تمام مدتی که داخل هواپیما نشسته بودم و سرم را به بالشتک پشت سرم تکیه داده بودم، چشم هایم باز بود و داشتم به چراغ روشن بالای سرم نگاه می کردم.
از گوشه چشم، گاهی متوجه حرکات منظم و آرام قفسه سینه پدرم می شدم. با این چشم های بسته بیشتر شبیه مهرداد شده بود. با خودم فکر می کردم اگر مهرداد هم زنده بماند، در شصت سالگی قیافه ای مثل او دارد و بعد آه عمیقی می کشیدم و با خودم می گفتم. اگر زنده بماند!
همه چیز در ذهنم می گذشت؛ از ابتدا تا الان تمام خطرات و لحظات سختی که گذرانده بودیم و تمام افرادی که از دست داده بودیم. عمق فاجعه زمانی مشخص شد که دریافتم شاید خیلی هایی که امروز دیده ام، فردا شب زنده نباشند یا یک احتمال دیگر...
شاید خودم هم نتوانم سپیده صبح دیگری را ببینم
چه کسی می دانست چه می شود؟ زندگی آن قدر غیر قابل پیش بینی بود که چهار سال پیش حتی فکر چنین لحظه ای را نمی کردم، لحظه ای که مجبور بودم اینجا بنشینم و با خودم کنار بیایم و همین زمان بود که اولین قطره داغ اشک پوست سرد صورتم را سوزاند.
در این سکوت هواپیما، جایی میان آسمان و زمین، داشتم به حال خودم و تمام روزهایی که گذرانده بودم گریه می کردم اما، نه... من به حال روزهایی که از دست داده بودم گریه می کردم رویاهای بر باد رفته ام یک به یک از جلوی چشم هایم می گذاشت و بیشتر مرا دردمند می کرد، چقدر همه چیز تغییر کرده بود چقدر عوض شده بودم!
ناگهان مسیر ذهنم به سمت چشم های قهوه ای رنگی متمایل شد. به سمت اولین طعمه ای که باعث شد در دام عشق بیفتم. ای کاش فقط یک آدم عادی بودم و نیازی نداشتم که دیگران را نجات بدهم، ای کاش فقط زندگی خودم و دختری که عاشقانه می پرستیدمش در دستانم بود و لازم نبود این طور حسرت لحظات از دست رفته مان را بخورم، ای کاش و هزار ای کاش دیگر که هیچ کدام دردی از دردهایم را کم نمی کرد.
رفته رفته احساس کردم نفس کشیدنم سنگین می شود. نفس عمیقی کشیدم اما خیلی تاثیری نداشت، تغییر فشار داخل کابین و بغضی که بدجور ته گلویم را می فشرد باعث می شد نتوانم به راحتی نفس بکشم و یک لحظه با خودم فکر کردم که در هنگام مرگ هم همین طور است؟ قرار است نفس کشیدنم رفته رفته سنگین شود تا وقتی که دیگر احساسش نکنم؟ آن لحظه واقعا چه حسی خواهم داشت؟
اینجا بود که فهمیدم هیچ وقت برای مرگ آماده نبودم، مرگ حقیقی انکار نشدنی در زندگی هر موجود زنده ای بود که روزی به سراغش می آمد. البته در مورد من کمی متفاوت بود من خودم به سراغ مرگ می رفتم. به گمانم این شجاعت خاصی می خواست و البته کمی حماقت، مرز میان شجاعت و حماقت به باریکی یک تار مو است همین قدر ظریف و غیر قابل تمایز.
به گمانم تفاوت این دو مورد، شجاعت و حماقت، ترس باشد یک احمق از کارهای هر چند بی باکانه اش ترسی ندارد چون به عواقب توجهی نمی کند، اما یک فرد شجاع می ترسد که چیزی را از دست بدهد حتی اگر همه فکر کنند که او همه چیزش را از دست داده است باز هم بهایی برای پرداختن وجود دارد. فکر می کنم این بها همان ارزش های از دست رفته است.
تا قبل از آن لحظه نمی دانستم که واقعا احمقم یا فقط شجاع، همان موقع بود که فهمیدم به طرز احمقانه ای شجاع هستم من داشتم ارزشمند ترین چیزم را فدای بقیه می کردم زندگی ام.
کمی قبل از فرود پدرم را بیدار کردم. نمی دانم چرا اما احساس می کردم که تمام مدت مرا زیر نظر داشته، از پدر و مادر ها هرکار که بگویی بر می آید! انگار هرکس که به واسطه فرزندی پدر یا مادر می شود، نیروی خاصی برای سر در آوردن از کار فرزندانش پیدا می کند.
از دوازده شب گذشته بود که از فرودگاه بیرون آمدیم و سوار تیوتای سفید رنگی شدیم که در زیرنور چراغ های رنگی جلوی در فرودگاه برق می زد. نسیم خنک شبانگاهی به صورتم می خورد و مثل همیشه موهای آشفته ام را بیشتر بهم می ریخت بعد از تمام این قضایا باید یک فکری برای موهایم می کردم مدل فعلیشان برای مردی که داشت سال های دهه چهارم زندگیش را می گذراند، زیادی بچگانه بود.
چند دقیقه از گذرمان در شهر می گذشت و داشتم با کف دستم چرم زرشکی رنگ صندلی ها را لمس می کردم و نگاهن بین منظره ها می چرخید که یک دفعه پرسیدم:
_ از قبل هتل رزرو کردی؟
نیم نگاهی به من انداخت و نیشخندی زد.
_ نخیر، می خوام این موقع شب جفتمون رو توی شهر ویلون کنم.
پوکر فیس شدم و گفتم:
_ نمی شد فقط بگی که رزرو کردی؟
پوزخند مغرورانه ای زد.
_چیه؟ فکر کردی فقط خودت بلدی مردم رو بپیچونی؟
دوباره نگاهم را به بیرون دوختم و طعنه زدم.
_به هر حال فکر نمی کنم نشستن توی یه تیوتا و گشتن توی شهر اسمش ویلونی باشه.
بدون اینکه نگاهش کنم می دانستم که شانه بالا انداخته است، تا حدودی می شناختمش و فقط اگر کمی بیشتر وقت داشتم این شناخت بیشتر هم می شد به خودم نهیب زدم و گفتم که دیگر وقت سوگواری نیست؛ کسی اینجا از من انتظار ضعف ندارد یک بار برای همیشه هم که شده باید ثابت می کردم که واقعا چه توانایی دارم.
تا رسیدن به هتل حرفی بینمان رد و بدل نشد. از لحظه ای که از ماشین پیاده شدم تا زمانی که وارد آسانسور شدم، تنها چیزی که فهمیدم این بود که در یک هتل پنج ستاره هستیم و زن مسئول پذیرش علاقه خاصی به ابراز وجود برای ما دو نفر داشت که خداروشکر جفتمان بی حوصله تر از این بودیم که نیم نگاهی به او بیندازیم.
_آهنگ بهتر از این نداشتند؟
با تعجب به امیر نگاه کردم و تازه متوجه صدای موسیقی بی کلام داخل آسانسور شدم. جالب بود که تا آن لحظه اصلا نشنیده بودمش.
فقط کافی بود چند لحظه به نت های ملایم ویولن و ویولن سل گوش کنم تا بفهمم آهنگ بی کلام دریاچه قو را می شنوم، در نوع خودش شاهکاری بود.
_آهنگش که بد نیست؟
نفس عمیقی کشید و به دیواره طلایی و مشکی آسانسور تکیه داد.
_نه بد نیست، اما اگه درست گوش کنی می تونی یه غم خاصی رو بشنوی، چیزی که گفتنی نیست.
درست می گفت تک تک نت ها طوری نوشته شده بود که روحیه حزن انگیز داستان به خوبی احساس شود. در عین حال نت ها طوری اوج می گرفتند که انگار داشتند یک حماسه را روایت می کردند ، نه یک تراژدی!
به محض اینکه در آسانسور باز شد، مرد قد بلندی مقابل ما قرار گرفت. هم سن و سال خودم بود و موهای بلوندش به یک طرف شانه زده بود و کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید به تن داشت و طوری ایستاده بود که انگار جذابیت از سر و رویش می بارد همان لحظه اول که دیدمش فهمیدم از آن مردانی ست که تنها به قیافه خود تکیه می کنند و چیزی برای عرضه ندارند.
با صدای پدرم به سمتش برگشتم.
_با آقای مهران فر برو، توی اینجا نشد نگهبان بذاریم اما از دور و نزدیک مراقب اتاق هستند.
اخم کردم.
_ خودت نمیای؟
سر تکان داد و یقه کتش را صاف کرد.
_ چرا، اما قبلش باید برم جایی. شب بخیر.
_شب بخیر.
از آسانسور بیرون آمدم و دوباره به سمتش برگشتم. دکمه همکف را فشار داد و مقابل من صاف ایستاد اما ما تا لحظه ایی که درها بسته شدند و آسانسور حرکت کرد همان جا مانده بودیم.
به ناچار دنبال مهران حرکت کردم. خداروشکر که پر حرفی نمی کرد، کلا با مردهای مو بلوند مشکل داشتم، تجربه ثابت کرده بود که آن هم با من مشکل دارند این یکی به نظر خوب توجیه شده بود.
مقابل در اتاق که رسیدیم با صدای ملایمی پرسید:
_ چیزی نیاز ندارید؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و کارت را از دستش گرفتم و در را باز کردم. همین که وارد شدم یک لحظه چشمم به قیافه منتظرش افتاد و یادم آمد نمی دانم باید با او چکار کنم
_شما هم میای تو؟
این قدر صدایم بی حوصله بود که لبخند مضحکش محو شد و گفت:
_نه، من داخل اتاق روبرو هستم. شب بخیر.
romangram.com | @romangram_com