#تئوری_یک_قاتل_پارت_154
امیرعلی شانه ای بالا انداخت.
_پس فردا شب برای چهارمیش آماده باش، ببینم اون رمز کتابی چی شد؟
_دارند روش کار می کنند؛ جملات بهم ریخته ست طول می کشه تا کامل بشه، احتمالا تا فردا.
مهرداد
به محض اینکه تماس را قطع کردم صدای معترض امین را شنیدم.
_هیچ کدوم از شماره ها مطابقت نداره!
پوفی کشیدم. دلم می خواست سرم را به دیوار بتنی مقابلم بکوبم. این آخرین بندر بود و هنوز چیزی پیدا نکرده بودیم، پس این کاتینر های گور به گور شده کجا بودند؟
به سمتش برگشتم و با کلافگی گفتم:
_ یه کاری بکن من دارم ذوب می شم.
ناخودآگاه جفتمان نگاهی به قرص طلایی رنگ خورشید که در وسط آسمان می درخشید انداختیم، که نور چششم را زد. عینک آفتابیم را برداشتم و مشغول مالیدن چشم هایم شدم. امین داشت زیر لب به سیاوش و خاندانش فحش می داد و من داشتم از گرما می مردم.
کل تنم عرق کرده بود و تی شرت نازکی که پوشیده بودم به بدنم چسبیده بود و شلوار کتانم مثل دمکنی داشت مرا می پخت، واقعا بخار پز شده بودم!
_تکلیف چیه مهرداد؟
دوباره عینکم را زدم و نگاهش کردم. دانه های عرق روی پیشانی بلندش برق می زدند و موهای نسبتا بلندش به خوبی می درخشید. شانه اش را گرفتم و زیر سایبان جلوی دفتر نظارت بر بار ایستادیم.
نگاهی به بندر شلوغ انداختم و گفتم:
_ نمی دونم واقعا نمی دونم، با پدرم حرف زدم اما اونم نظری نداره.
امین دوباره فحش داد اما این بار ناموسی، چپ چپ نگاهش کردم که گفت:
_ ای بابا! گ*و*ه تو این روابط فامیلیتون، چهار نفر همخون دارند گند می زنند به زندگی بقیه!
خندیدم و چیزی نگفتم. واقعا حق داشت؛ اگر دستم به سیاوش می رسید می دانستم چطور خدمتش برسم.
نگاهی به منظره اطرافمان انداختم و یک دفعه گفتم:
_به این یارو بگو می خوام کانتینر هارو نگاه کنم.
با چشم های گرد شده نگاهم کرد و فریاد زد:
_ زده به سرت؟ لامصب بخار پز شدیم!
متقابلا فریاد زدم:
_کاری که گفتم رو بکن، وقتی اون بی همه چیزرو گرفتم می تونی خودت توی یه دیگ بپزیش.
انگار این پیشنهادم او را راضی کرد که سریع وارد دفتر شد. از سه پله مقابل دفتر پایین آمدم و جلو رفتم. هوا به حدی گرم بود که حس می کردم دارم روی بخاری نفس می کشم تا چشم کار می کرد، علاوه بر جرثقیل و آدم، کانتینر های رنگارنگ دیده می شد. خودم هم نمی دانستم چطور می خواهم این همه را بازدید کنم اما امیدوار بودم چیزی دستگیرم بشود.
_حله بریم.
سر تکان دادم و شانه به شانه امین به سمت یک دسته از کانتینر ها حرکت کردیم.
_به بچه ها بگو دنبال هر نوع نشونه، مارک یا اتیکت بگردند هرچی.
سریع توی میکروفونش اعلام کرد. مطمئن نبودم این روش خیلی جواب بدهد اما امیدوار بودم.
البته بعد از ده دقیقه پیاده روی در آن اسکله سوزان و پیدا نکردن کوچکترین اثری تمام امیدم دود شد و به هوا رفت. هر قدمی که بر می داشتیم حس می کردم کفی کفشتم روی زمین می چسبد و الان است که پوشت پایم کنده شود، فضا این قدر روشن بود که حتی عینک هم تاثیر چندان نداشت و من چشم هایم را تا آخرین حد ممکنش ریز کرده بودم.
_تو رو نمی دونم اما من دیگه بریدم، اینجا خود جهنمه!
کاملا موافق بودم کنار امین ایستادم و با گیجی به فضای پهناور اسکله نگاه کردم. خدایا آخر کجا را باید می گشتیم؟
نسیم خنکی به صورتم خورد که جان تازه گرفتم. به دریا نزدیک تر شده بودیم و بادی که می وزید حاصل جریان طبیعی هوا بود. بدون اینکه کلامی بینمان رد و بدل شود هر دو به سمت انتهای اسکله رفتیم، جایی که شدت نسیم بیشتر بود.
با تمام وجود نفسی کشیدم و بالاخره هوای تازه را به ریه هایم وارد کردم. انگار که جان دوباره ای گرفته باشم نگاهی به اطراف انداختم که کانتینر نارنجی رنگی توجهم را جلب کرد. در کانتینر باز بود و عده ای مشغول تخلیه بار آن بودند.
_می گم تا حالا توی اینارو دیدی؟
امین نگاهی به کانتینر انداخت و بی حوصله جواب داد:
_ نه اما، فکر کنم مجبورم الان ببینم.
بی توجه به او به سمت کانتینر رفتم و از کنار یکی از کارگرها عبور کردم وارد شدم. داخل کانتینر از بیرون هم گرم تر بود، بوی آهن می آمد و هوا انگار پخته شده بود. به سختی بینیم را گرفتم و نگاهی به اطراف انداختم. چیز خاصی نبود. یک اتاق آهنی ساده که حالا از بار خالی شده بود.
کارگر دیگری که داخل کانتینر بود آخرین بسته مکعبی شکل را برداشت و از کانتینر بیرون رفت. من همچنان داشتم دیواره های را دید می زدم. یعنی شماره را کجا زده بودند؟ باید دقیقا دنبال چه نشانه ای می گشتیم؟
صدایی از بیرون شنیدم. یکی از گارگرها با فریاد پرسید که آیا کانتینر خالی است؟ دیگری جواب مثبت داد و قبل از اینکه بخواهم ابراز وجود کنم در کانتینر با صدای بلندی بسته شد و همه جا در تاریکی فرو رفت. نفسم را با حرص بیرون دادم و به سمت در رفتم و با مشت به آن کوبیدم.
_ داداش بیا این رو باز کن!
صدای هر دو گارگر دور و دورتر شد. به حال خودم تاسف خوردم و سریع موبایلم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم. اگر فقط چند دقیقه دیگر اینجا می ماندم، حتما خفه می شدم. شماره امین را پیدا کردم و تماس گرفتم. با کلافگی به عقب چرخیدم و شروع به راه رفتن کردم. نگاهم به پایین بود و توجهی به اطراف نداشتم. امین هم بر نمی داشت. زیر لب فحشی به او دادم و سرم را بلند کردم که یک دفعه خشک شدم.
_کدوم گوری رفتی مرتیکه؟
جوابش را ندادم و تنها به اعداد روی دیواره کانتینر نگاه کردم، که در تاریکی اتاقک با رنگ نقره ای می درخشید.
_الو؟ خوبی؟
تمام شماره های کانتینر را در ذهنم مرور کردم و متوجه شباهت کد روی دیوار با کدهایی که دیده بودم، شدم. دهانم نیم متر باز ماند و بی توجه به اینکه هوای اتاقک در حال تمام شدن نفس عمیق کشیدم اما همین که بوی زنگ آهن و گرما را استشمام کردم به سرفه افتادم.
romangram.com | @romangram_com