#تئوری_یک_قاتل_پارت_142
_این اشک ها برای چی بود؟
لب گزیدم و خواستم عقب بکشم که دست دیگرش مثل پیچک دور کمرم حرکت کرد و مرا نگه داشت.
_جواب می خوام!
نمی دانستم چه بگویم، بین من و او باید حریم مشخص می بود که با همان بوسه از طرف من شکسته شده بود و حالا نمی خواستم پیش تر بروم اما بهزاد کی به خواسته های دیگران توجهی کرده بود، که این بار دومش باشد؟
همین که سرش را جلو تر آورد سریع زبان باز کردم.
_ به... به خاطر تو بود.
متوقف شد و نگاهش در چشم هایم قفل شد، متعجب پرسید:
_به خاطر من نگران شدی؟
قبل از اینکه بتوانم فکر کنم آهی کشیدم و چشم هایم را بستم.
_ همیشه می شم.
چون دست هایم کاملا به قفسه سینه اش چسبیده بود تند شدن حرکتش را احساس کردم. چشم هایم را باز کردم و با تعجب به درد عمیقی که در چشم هایش خانه کرده بود، نگاه کردم.
صدای دوباره اش بدجوری به قلبم فشار آورد.
_چرا هیچ وقت نگفتی؟ چرا هر بار به جای اینکه بهم بگی نگرانمی، بدتر یه کاری کردی که ازت فراری بشم؟
متوجه شدم که حرفش اشاره به رفتار دیروز صبحم دارد. او حق داشت اما، من هر دفعه که نگرانش می شدم عصبانی هم می شدم و متاسفانه یا خوشبختانه همیشه این خشمم بود که او می دید.
نگاهم را از صورتش گرفتم و به گردن بلندش دوختم:
_ تو هم همیشه همین کار رو می کنی.
چند لحظه مکث کرد. تپش های محکم قلبش را زیر پوست دستم احساس می کردم و نمی دانم چرا دوباره یاد آن لحظه ای افتادم که برای اولین بار این قلب دیگر نزد.
_پریناز؟
به محض اینکه سرم را بلند کردم سرش را جلو آورد و بدون تاخیر لب هایش را روی لب هایم گذاشت. یک لحظه انگار برق به بدنم وصل کردند و کل تنم لرزید، که حلقه دستش را دور کمرم تنگ تر کرد و بدون اینکه فاصله بگیرد به این بوسه دادامه داد.
من هنوز خشک و مبهوت در آغوشش بودم و هیچ واکنشی نشان نمی دادم و او بی توجه به من، مرا می بوسید. گرمای عجیبی کل تنم را فرا گرفت و به قلبم رسید و ضربانم را تقریبا به سرعت ضربان بهزاد رساند.
نمی دانم چقدر طول کشید و چقدر در همان حالت بودیم اما او حتی برای یک لحظه هم از من جدا نشد تا اینکه با احساس فشار به قفسه سینه ام لباسش را چنگ زدم و او فهماندم که الان است که از کمبود اکسیژن بیهوش شوم، انگار او هم جریان را فهمید که سریع تماس را قطع کرد و اجازه داد هوا را با تمام وجود ببلعم.
هر دویمان نفس نفس می زدیم و من فقط به چشم های بسته او زل زدم بودم، فاصله اش فقط در حد چند سانتی متر بین لب هایمان بود و به محض اینکه فکر کرد به اندازه کافی نفس گرفته ام دوباره جلو آمد و لب هایم را به آتش کشید.
همین که خواستم شانه هایش را بگیرم سریع عقب رفت و نگاهم کرد. چشم هایش برق عجیبی داشت که قبلا ندیده بودم. کم کم طرح لبخندی روی لب هایش شکل گرفت و نمی دانم چطور شد که من هم خنده ام گرفت .
_چ... چرا این کارو کردی؟
در حالی که نفس نفس می زد و صدایش ته مایه خنده داشت گفت:
_ منم نگرانت می شم.
خندیدم.
_ تو نگران هرکس که بشی می بوسیش؟
خودم از جمله ام خجالت کشیدم. اگر مادرم اینجا بود حتما چشم غره ای می رفت و می گفت:
_ به جای اینکه بزنی تیکه پاره اش کنی باهاش دل و قلوه می دی؟
بهزاد دوباره خندید.
_راستش نه هر کسی، من نگران مهرداد هم می شم اما معمولا تا این حد پیش نمی ریم ولی پیشنهاد خوبی بود، ممنون!
خندیدم و سرم را حیرت به طرفین تکان دادم.
_الان باید با مشت بزنمت.
سرش را کمی جلو کشید و زخم تازه گردنش را نشان داد:
_قبلا پیشگیری کردی؛ با خودم گفتم من که چاقو خوردم حداقل بذار یه جور ارزشمندی بشه.
جفتمان خندیدیم. در حالت طبیعی هر مرد دیگری بود طوری به او لگد می زدم که دیگر مرد نباشد اما بهزاد خب قضیه اش فرق می کرد.
با یادآوری مهرداد یک دفعه با وحشت گفتم:
وای خدا، مهرداد به من گفت بیام دنبالت باهات کار داشت.
چشم های سبزش از شیطنت درخشید و گفت:
_نگران نباش خودش همه چی رو دیده فهمیده سرمون شلوغه.
یک دفعه کل تنم یخ کرد با ترس به صورت شاداب بهزاد نگاه کردم:
_مگه ... مگه اینجا دوربین داره؟
قهقهه ای زد و خودش را عقب کشید. بی اختیار لبخند زدم و با خودم فکر کردم این چندمین باری است که خندیدنش را می دیدم؟ همیشه تنها چیزی که با آن روبرو بودیم و وحشت و درد بود!
به سمت کمد دیواری رفت و پیراهنش برداشت. به سمت من برگشت و گفت:
_راستش از نظر من اشکالی نداره، اگه از نظر خودت هم اوکیه می تونی نگاه کنی.
با تعجب نگاهش کردم که سریع تی شرتش را بیرون کشید. لب گزیدم و سریع رویم را از او گرفتم. اولین باری نبود که یک مرد را بدون پیراهن می دیدم؛ وقتی برادر داشته باشی این چیزها عادی است اما آن طور که بهزاد هشدار داده بود مشخص بود که انتظار داشته من همین واکنش را داشته باشم.
_بیا بریم ببینم باز این آقای فرمانده چه خوابی برام دیده.
romangram.com | @romangram_com