#تئوری_یک_قاتل_پارت_140
_ اون مرتیکه الان حالش خوب نیست برو بهش برس قبل از اینکه حالش بد بشه.
با خشم صدایم را بلند کردم.
_ به من چه؟ مگه من شده پرستار برادران نامدار؟
یک دفعه به صورتم زل زد و لبخند ملایمی روی صورتش نشست.
_تو زن یکیشون بودی، از برادرش مراقبت کردی، حالا عاشق اون یکی شدی.
بی تفاوت دستم را در هوا تکان دادم:
_ الکی برای خودت داستان نگو من اصلا صبر کن ببینم گفتی من چی اون یکی شدم؟
حالا با یک دست شکمش را ماساژ می داد و با دیگری پیشانیش را.
_آره آبجی عاشقش شدی؛ من به عنوان یه مرد که از جفت شما کله شق ها بزرگ تره می گم تو عاشق اون الدنگ شدی اونم وضع بهتری نداره اگه لال مونی گرفته فقط به خاطر اینه که عین خر تو گل گیر کرده، وگرنه من هم خون خودم رو می شناسم.
با حیرت نگاهش کردم و مبهوت گفتم:
_ من ... من اصلا...
یک دفعه تلفن اتاق صدایی داد و مهرداد سریع تماس را وصل کرد. یکی از نگهبان ها بود.
_قربان کد های ماموریتa53 رسیدند، دستور چیه؟
مهرداد با بی حوصلگی گفت:
_اجازه ورود بده.
تلفن را قطع کرد و با انگشت به من اشاره داد.
_ برو سراغش؛ احتمالا حال و حوصله درستی نداره باهاش درگیر نشو.
لب هایم را با حرص روی هم فشردم و از اتاق رییس بیرون زدم. پشت در برای لحظه ای ایستادم و تازه متوجه شدم قلبم تند می زند. این دیگر مسخره بود، تازگی ها هر وقت که دلش می خواست سازش ناکوک می شد.
از پله ها پایین رفتم و دقیقا زمانی که پایم را روی زمین گذاشتم در باز شد و ابتدا محمد وارد شد، سری به علامت سلام تکان داد و مهم هم همان طور جوابش را دادم، از کنار عبور کرد و از پله ها بالا رفت. با ورود احسان شالم را مرتب کردم و زیر لب به او سلام کرد. این قدر توی فکر بود که لحظه ایستاد و با حیرت نگاهم کرد و بعد گفت:
_سلام.
او هم از کنارم عبور کرد و با قدم های بلند و چلپ چلپ کنان از پله ها بالا رفت.
من در حالی که دست هایم را بهم می مالیدم با استرس منتظر ورود بهزاد بودم و در نهایت او هم وارد شد. همان لحظه که دیدمش قلبم از تپش ایستاد، این بهزاد بود؟ چرا این قدر خموده و ... بی رمق؟!
صدای قدم های سنگینش در کل نشیمن می پیچید و انگار دو سال طول کشید تا بالاخره به یک متری من رسید و ایستاد. نگاه از نوک کفش هایم بالا آمد و روی صورتم نشست و به محض اینکه چشم هایش را دیدم، ترس در دلم خانه کرد.
چرا این قدر تهی و بی احساس؟ چرا مثل یک کالبد بدون روح به من نگاه می کرد؟
پوشه ای را به سمتم گرفت که در تاریکی سحرگاهی اتاق رنگش مشخص نبود. با این حال وقتی به حرف آمد صدایش از ته چاه به گوش می رسید.
_این رو بده مهرداد.
پرونده را از دستش گرفتم و صدایم را تحت فرمانم در آوردم.
_حالت خوبه؟
سرش را که پایین انداخته بود بالا آورد، لبخند بی رمقی زد و همان طور که از کنارم عبور می کرد گفت:
_خوب می شم.
من بهت زده فقط به جای خالیش نگاه می کردم و نمی دانستم باید منتظر چه چیزی باشم حتی نمی دانستم چه اتفاقی برای او افتاده است. فقط چرخیدم و از پله ها بالا رفتم و مستقیم مسیر اتاق مهرداد را در پیش گرفتم.
وارد شدم و پرونده را روی میزش گذاشتم. خواست پرونده را بردارم که دستم را روی پرونده گذاشتم.
_بهم می گی این چیه، چیه که بهزاد این طوری شده.
مستقیم به چشم هایم نگاه کرد.
_بهزاد چطوری شده؟
_انگار روح نداره!
نفس عمیقی کشید و شروع به تعریف کرد. با هر کلمه اش بیشتر مبهوت می شدم و وسط حرفش نزدیک بود، که گریه کنم. به دردی که بهزاد کشیده بود فکر می کردم، به جسد بی جان شاهین و هزار بار نگاهم به موهای سفید شده مهرداد می افتاد و می دانستم همه قربانی یک چیز شده اند.
قدرت!
واژه ای که اگر چه فقط چهار حرف داشت اما به موقعش می تواند میلیاردها برابر خودش جان بگیرد و جان بدهد.
حرف مهرداد که تمام شد من هنوز به میز خیره بودم. تنها جمله ای بارها در ذهنم تکرار می شد، مثل خوره به جانم افتاده بود.
این حق بهزاد بود؟ گناه این پسر چه قود که در جای اشتباهی قرار داشت؟ این همه درد و این همه عذاب حقش بود؟ خدایا مگر او هم بنده تو نیست؟ پس چرا این قدر همه چیز برای او سخت شده است؟
جلوی چشم های خودم قلبش ایستاد و سکته زد، سی سالش نشده بود که مرگ را تجربه کرد هیچ کداممان به اندازه او سختی نکشیده بودیم؛ تمام این مدت کشیده بود و حرفی نزده بود. یک بار هم از او نشنیدم که بپرسد چرا؟!
فقط وقت هایی که عرصه بر او خیلی تنگ می شد بدنش واکنش می داد باز هم یک درد به دردهایش اضافه می شد اما دوباره سرپا می ایستاد.
_پریناز؟
با صدای مهرداد به خودم آمدم و با نور خورشیدی که بی پروا از پنجره سرک کشیده بود و کف اتاق افتاده بود، فهمیدم صبح شده است.
_خوبی؟
مهرداد کمی به من نزدیک شد و به میزش تکیه داد. نمی دانستم جوابش را چه بدهم. فکر کردن به شرایط بهزاد مرا تا این حد بهم ریخته بود، ترس از آینده ای که او باید می ساخت مثل خوره به جانم افتاده بود، پس آن بیچاره چطور کنار می آمد؟
_بهزاد.
romangram.com | @romangram_com